اکبر گنجی می گفت دموکراسی روشی است معین برای رسیدن به نتایج نامعین. (یه چیزی تو همین مایه ها بود، حوصله ندارم برم نگاه کنم اصلشو!) این که دموکراسی مسلما ما رو به کمال نمی رسونه، ولی در حال حاضر بهترین راهه.
مردمی که هشت سال رای چشمگیری به خاتمی می دهند و 8 سال به احمدی نژاد، صلاحیت تصمیم گیری دارند؟ مردمی که در سال 2001 بوش را بدل به محبوب ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکا می کنند و در سال 2008 منفورترین، صلاحیت رای دادن دارند؟
این چیزی که ما می بینیم نتیجه ی همین به اصطلاح دموکراسیه. شاید بشه گفت همه باید حق داشته باشند در تعیین سرنوشت خودشون شریک باشن، اما کی گفته که باید رای همه با هم برابر باشه؟! مگه همه نمی گن عدالت به معنای برابری حق نیست، بلکه به معنای اینه که به هر کس در حد خودش بدهیم؟ پس چرا رای یک فارغ التحصیل علوم سیاسی برفرض باید با یک پیرزن بی سواد روستایی برابر باشه؟ (امیدوارم متوجه منظورم بشین، منظور من توهین به کسی نیست، من نمی گم شهری ها از روستایی ها برترن، یا این که برفرض یه استاد دانشگاه بیشتر از یه آدم بی سواد می فهمه، فقط مثال زدم!)
البته متاسفانه من اولین نفری نیستم که این ایده رو مطرح می کنم! بلکه مدت ها قبل جان استوارت میل، فیلسوف برجسته ی لیبرال انگلیسی در قرن 18 (فکر کنم البته!) این مساله رو مطرح کرده بود که اگرچه همه، مرد و زن و پیر و جوون، باید حق رای داشته باشن، اما این حق رای نباید برابر باشه، بلکه نخبگان سیاسی و اجتماعی باید وزن رای بیشتری نسبت به عوام داشته باشند.
اما خب حالا نخبه ی سیاسی کیه؟ و چه طور می شه اینا رو تعیین کرد؟ از کجا معلوم که نخبگان تنها در جهت رفع نیازهای خود اقدام کنند و توجهی به نیازهای مردم کوچه و بازار نداشته باشند؟ از کجا معلوم این نخبگان دچار حزب بازی و یار کشی نشن و بقیه ی صداها رو به کلی حذف نکنن؟ کاری که در آمریکا توسط دو حزب اصلی صورت گرفته؟
چاره چیست؟
