تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

   لودویگ وان بتهوونولفگانگ آمادئوس موتسارت

ولفگانگ آمادئوس موتسارت و لودویگ وان بتهوون، دو تن از برجسته ترین شخصیت های موسیقی در تاریخ.

قضاوت کردن درباره ی دو اثر هنری یا دو هنرمند بزرگ، کار ساده ای نیست و تا حدودی به سلایق شخصی فرد هم مربوط می شه، اما من به جرات می تونم بگم که آثار بتهوون برای من بسیار ارزشمندتر از موتسارت هستند:

1-      موتسارت بیشتر آثارش را برای دربار و اشراف می ساخته، در حالی که مفاهیم انسانی (آزادی، نوع دوستی، صلح و...) شالوده ی اصلی موسیقی بتهوون رو تشکیل می ده که فینال سمفونی 9 او (چکامه ی شادی) ترجمان آرمان خواهی اوست.

2-      موتسارت همواره پایبند به کلاسیسیسم آن دوران بوده، حال آن که بتهوون یک تنه پل میان دوره ی کلاسیک و رمانتیک می شود و این انقلاب شگرف با مقایسه ی آثار اولیه ی کلاسیک او (که بعضا متاثر از موتسارت و هایدن هم بوده اند) و آثار پسین او (که نشان از تولد رومانتیسیسم می دهند) بدیهی می شود. (این نکته رو هم بگم که از میان موسیقی باروک، کلاسیک و رمانتیک، موسیقی مورد علاقه ی من رمانتیکه: بتهوون، چایکوفسکی، برامس، شوپن، مندلسون، اشتراوس،...)

3-      موتسارت همواره به قواعد و قوانین موسیقی دوران خود پایبند بوده و به ندرت از این ها تخطی کرده، حال آن که بتهوون همواره (خصوصا در دوره ی پایانی فعالیتش) دست به نوآوری های زیادی در هارمونی و ملودی زده، که البته در زمان خود همیشه با خوشایند عموم نیز مواجه نشده اند، هم چون هر نوآوری دیگری. (منتقدان هنری پس از اولین اجرای سمفونی 7 وی گفتند او به هنگام تصنیف اثر مست بوده وگرنه باید همین حالا در دیوانه خانه حبس شود!) به همین دلیل موتسارت محافظه کار طبیعتا با بازخوردهای مثبت تری نسبت به بتهوون روبه رو می شده و خب جیره خوار دربار بودنش هم مزید بر این!

4-      موسیقی موتسارت هر چه قدر هم زیبا باشه، عاری از احساس و شور و شوق و آن غافلگیری و هیجان زدگی موجود در آثار بتهوونه. موسیقی بیش از همه با احساس رابطه دارد و صرف رعایت تمام قوانین ریاضی وار تئوریک (در این مورد باخ شاخص تره البته!) به بهترین شکل ممکن کافی نیست! کافیه موومان اول سمفونی پنج بتهوون را گوش بدید و مثلا موسیقی کوچک شبانه از موتسارت. یا Fur Elise بتهوون و مارش ترکی موتسارت.

5-      زندگی بتهوون به دلایل گوناگون خیلی مشکل تر از موتسارت بوده و ناشنوایی او تنها یکی از موارد فاجعه بار در زندگی او بوده که تا مرز خودکشی نیز پیشش برده. حال آن که موتسارت تا اواخر عمر عموما سعادتمند و ثروتمند بوده. و مشخصا به دلیل سبک تر بودن سبک موسیقی اش محبوبیت موتسارت نیز بسیار بیشتر از بتهوون بوده.

6-      نبوغ ذاتی بی نظیر موتسارت امری است که کسی نمی تواند انکارش کند، موتسارت در 4 سالگی اولین پیانوکنسرتوی عمومی اش را اجرا کرده و در حدود 5 سالگی نخستین آثارش را تصنیف کرده! می گویند موتسارت هرگز هیچ چیزی را اصلاح نمی کرد و تغییر نمی کرد. همه چیز در ذهنش به صورت کامل وجود داشت و او تنها آن ها را به روی کاغذ می آورد. حال آن که بتهوون بسیار تلاش می کرد و دفترچه های جرک نویس بسیاری داشت که مرتب می نوشت و خط می زد و اصلاح می کرد و گاهی یک تم چندین سال ذهنش را مشغول می کرد تا به جایی برسد. اما موتسارت هیچ تلاشی برای ارائه ی اثر نمی کرد، فقط آن را روی کاغذ می آورد!

7-      اگر سمفونی را کامل ترین و پیچیده ترین نوع اثر موسیقیایی بدانیم، شکی نیست که سمفونی های بتهوون چند سر و گردن بالاتر از سمفونی های موتسارت قرار می گیرند. (همگان می دانند که سمفونی 9 بتهوون برترین سمفونی تاریخ و سمفونی 5 او نیز مشهورترین سمفونی است.

حکایتی از بتهوون: بتهوون ابتدا سمفونی شماره ی 3 خود را به ناپلئون بناپارت تقدیم کرد که در آن زمان سمبل آزادی خواهی و انسانیت شمرده می شد، اما هنگامی که دید ناپلئون نیز چون دیگر سیاستمداران دنیا تنها به دنبال جنگ افروزی و قدرت طلبی است، با چنان خشونتی عبارت تقدیمی روی پارتیتور سمفونی 3 را خط زد که آن قسمت کاغذ پاره شد. بتهوون سمفونی 3 (اروئیکا) را این گونه آغاز کرد:

" سمفونی اروئیکا (قهرمانی) تقدیم شده به خاطره ی انسانی بزرگ. "

تصویر صفحه ی اول سمفونی شماره ی 3 (قهرمانی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

5. در باب موسیقی:

- موسیقی مورد علاقه: کلاسیک

- قطعات موسیقی مورد علاقه:

     الف) کلاسیک: باله ی دریاچه قو اثر چایکوفسکی - والس دانوب زیبای آبی اثر یوهان اشتراوس پسر (آثار دیگه ای به خصوص والس و پولکا از اشتراوس که اسم های اجق وجقشونو یادم نیست!) - سمفونی ۵ بتهوون (موومان اول) - سمفونی ۳ برامز (نمی دونم کدوم یکی از مووماناشه!) - آداجیو آلبینونی (که البته اصلا مال آلبینونی نیست، ولی به این نام معروف شده!) - چهار فصل ویوالدی - مارش ترکی موتسارت (موومان دوم سونات شماره ۱۳)- بخش هایی از باله ی زیبای خفته ی چایکوفسکی - سمفونی ۹ بتهوون (موومان اول و دوم و چهارم- قسمت اول) - Fur Elise بتهوون - کورال فانتزی بتهوون – توکاتا و فوگ برای ارگ کلسای باخ - رپسودی مجار فرانتس لیست - رقص های مجارستانی شماره 1 و شماره 5 از برامز - کارمینا بورانا (بخش O Fortuna) از کارل ارف - Lark شوبرت - عروسی مندلسون - سونات مهتاب بتهوون -  تعدادی از مجموعه ی آتش هندل و یک ویولون کنسرتو از او - والس شماره 2 از سوئیت جاز شوستاکوویچ...

     ب) مدرن غربی: کریس دی برگ (the words I Love You - Winter Is Coming - the Road to Freedom - Read My Name - Natasha Dance - Saint Peter's Gate - Girl - Don't Look Back - ...) - سلین دیون (My Heart Will Go On - D'amour ou D'amitie - Pour que Tu m'aime encore - ...) - رابی ویلیامز (Advertising Space) - ایگلز (Hotel California) - ......

  + یانی و ونجلیس

     ج) ایرانی: آهنگ های قدیمی کلا مثل الهه ی ناز - شد خزان - مراببوس – گل پونه – و... گوگوش (پل بهترینشه و: کیو کیو بنگ بنگ - آهوی عشق - آخرین خبر - همسفر - جمعه - مرداب - کوه - کیه کیه - ...) - ویگن - ...

- از غرب پیانو و ویولون رو دوست دارم و از شرق دف و سنتور.

- کتاب های موسیقیاییم: تئوری بنیادی موسیقی (پرویز منصوری) – فرهنگ تفسیری موسیقی (بهروز وجدانی) – آثار کلیدی موسیقی (گی للون و ژان ژاک سولی) -  فرم های موسیقیایی (آندره هودیه) – سازشناسی (پرویز منصوری) – تئوری موسیقی (مصطفی کمال پورتراب) - ...

- سلفژ و تئوری موسیقی 1 رو گذروندم و پاییز سلفژ 2 رو می گذرونم با تئوری 2 و از زمستون پیانو رو شروع می کنم و البته سلفژ و تئوری رو هم می خوام تا آخرش برم. (در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی که خب جای خاطره انگیزیه، چون...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

نکته: در نود درصد مواقع وقتی می خوام چیزی بنویسم، همین طوری شروع می کنم به نوشتن و جلو می رم و تموم می کنم. بدون اصلاح و ویرایش و ... و با عجله! به خاطر همین گاهی از یه جا شروع می کنم و آخرش یه جای دیگه تموم می شه! به خاطر همین این پستو دو قسمت کردم. چون دفعه ی پیش به بی راهه رفت، این جا اصل مطلبو می گم:

تعدادی از چیزایی که من فکر می کنم بهشون اعتقاد دارم:

- اگر یک چیز تو دنیا واقعی باشه، اون عشقه، عشق رمانتیک به جنس مخالف (یا گاهی جنس موافق!). قدرتمندترین نیرویی که تو دنیا هست، عشقه. هیچ هم اغراق نیست. 

- به خدا ایمان دارم، ولی نه خدای دینی. چون بعضی ها اون قدر کوته فکرند که می گویند اگر به خدا ایمان داشته باشی، باید... فقط همین که گفتم، نه بیشتر. هیچ دلیل منطقی هم براش ندارم.

- در حال حاضر فکر نمی کنم راه درستی وجود داشته باشه(طناب های پوسیده رو توضیح دادم)، مگر این که خودمونو گول بزنیم.

- فمینیستم و هیچ خجالتی هم نمی کشم که بهش اقرار کنم.

و اما توضیح درباره ی پست قبلی: به جز چیزایی که قبلا گفتم، باید اضافه کنم که این جمله ش (اگرچه اغراق آمیزه به وضوح) ولی تقریبا درسته.

مردهابه طور کلی از سنین کودکی تا آخر عمر از نظر فکری چندان تغییری درشون ایجاد نمی شه و همواره بچه می مونند. (کافیه به رفتار دو جنس در کلاس های مختلط نگاه کنید: جنس مذکر همواره به دنبال جلب توجه و خودشیرینی است و چون دچار عقده ی حقارت نسبت به جنس لطیفه، همیشه سعی می کنه برتری خودشو با زور نشون بده و...) به همین دلیله که مردها اصلا نیازی به درک کردن ندارند، چون پیچیدگی ندارند و به زبان ساده بچه صفتند. اما زن که خب معمولا از نعمت احساسات هم بهره ی بیشتری برده و هم از نظر فکری پخته تر و عاقلانه تر عمل می کنه مسلما پیچیده تر و کامل تره.

یه نکته ی دیگه:معمولا خیلی از پستامو می نویسم " ادامه دارد" اما هیچ وقت ادامه نمی دم! ببخشید!

پیوست: جواب تعدادی از کامنتاتو دادم ارسلان، البته سعی کردم نزدیک به سبک خودت باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اینو نمی خواستم بگم، ولی خب پست قبلیم گویا ماجراش بیخ پیدا کرده و حالا دیگه مجبورم درباره ی یه سری چیزا (بعد از حدود ۵/۳ سال که از آغاز به کار وبلاگ می گذره) توضیح بدم.

خیلی از چیزایی که می گم یا می نویسم عقاید من نیستند، نه که باهاشون مخالف باشم، اما موافق هم نیستم. کلا مدلم این طوریه که سعی می کنم تا حد ممکن با بقیه مخالفت کنم. اگر کسی بگه a خوبه من سعی می کنم بگم b خوبه و اگر بگه b خوبه من سعی می کنم بگم a. اینا همه ش برای اینه که احساس می کنم این همه دگم بودن باید از بین بره. (البته خودم هم کلا نسبی گرا نیستما، ولی خب سعی می کنم باشم!) این کار من بعضی وقتا سوء تفاهم ایجاد می کنه، به خاطر همین بعضی ها فکر می کنند من چپی ام، بعضی ها فکر می کنند راستی ام (به هر دو معنای ایرانی و جهانیش!) و الی آخر. در مورد اخلاق هم همین طوره، اگر چه به تعدادی اصول اخلاقی پایبندم، اما دقیقا نمی تونم بگم که این پایبندی به دلیل عقاید خودمه یا تلقین جامعه یا... در برابر یک لیبرال، کمونیستم و در مقابل یک کمونیست، لیبرال. در برابر مذهبیون موضع ضدمذهبی می گیرم و برعکس و...

اما خب بالاخره به چیزهای دیگه ای هم باور دارم: همه ی این ها هم به خاطر اینه که در حال حاضر حقیقتی وجود نداره، حقیقت متعلق به سنته. متعلق به دنیای قدیمه. وقتی نیچه گفت خدا مرده، ارزش و اخلاق و درست و غلط و ... هم همه با او تموم شدند. اما جالبه که اینجا هنوز هر کس به یه طناب پوسیده که تفاله ی دنیای قدیمه چنگ می زنه. از طناب پوسیده ی دین گرفته تا طناب پوسیده ی سرمایه داری و اون ور تر تا طناب پوسیده ی انواع گرایشات چپ.

حتی اگر سرسپرده ی اخلاق گرایی دینی هم باشیم، کارمان چندان راحت نیست. و از سوی دیگر ایدئولوژی ها همه آزموده شده اند که دنیا به اینجا رسیده. فیلسوفان هرگز نتونستند عمل درست رو مشخص کنند. هر کدوم تلاشی کردند، اما هیچ کدام موفق نشدند. اولین کس به نظر من دیوید هیوم، فیلسوف انگلیسی است که می گوید مشخص کردن ارزش اخلاقی کارها با عقل و منطق غیرممکن است، این احساسات ماست که کار درست را مشخص می کند. اگر کسی به دلیل تربیت غلط یا تاثیرات جامعه یا عوامل ارثی دست به کار غلطی از نظر ارزش های اجتماعی بزند، آیا مستحق اشد مجازات است؟! به اخلاق کانت می شه مراجعه کرد که در واقع همین نظام رای گیریه؟ یا سودنگری امثال میل؟ سعادت جمعی حاصله در کدام مورد بیشتر است؟ اگر از این جهت به مساله نگاه کنیم کاری که گروه در پایان فیلم " درباره الی... " انجام می دهند اخلاقی ترین کار ممکن است، چرا که باعث ایجاد بیشترین مجموع سعادت جمعی می شود. اما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

برای درک کردن تمام مردهای دنیا کافی است یک مرد را بشناسید، اما اگر تمام زن های دنیا را بشناسید، حتی یک زن را هم نمی توانید درک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

۱- چه تابستون نحسی شد: قطع رابطه، مرگ، جدایی از ب.ع.، حالا هم که خانم لطفی نیا برای همیشه می رن فرانسه.

۲- زودتر عید فطر بشه از شر این اکران مزخرف تابستون راحت شیم.

۳- چرا دانشکده های دیگه درسای عمومی شونو باز نمی کنن؟

۴- این ترم باید کتاب جدید برای فرانسه بخرم. کتاب جدید خریدن جزو بهترین لحظات زندگی منه همیشه!

۵- رفتن سر کلاس فرانسه بدون خانم لطفی نیا ممکنه؟!

۶- سلفژ رفتن بدون ب.ع. چی؟

۷- یه قطعه والس برای پیانو دیروز ساختم. (البته بدون رعاین قوانین هارمونی و کنترپوآن و...ولی قشنگ شده نسبتا)  اگه می خواین می تونین این لینک داونلودش کنین و نظرتونو بگین.

۸- خوبه حداقل این ماه رمضون کوفتی بالاخره تموم می شه.

۹- اکران جهانی " درباره الی... " چند روزی هست که شروع شده. از فرانسه و با ۵۰ سینما.

۱۰- اگه برفرض نسبتا محال بهشت و جهنمی وجود داشت خانم لطفی نیا بدون شک در بالاترین طبقه ی بهشت جای می گرفت.

۱۱- چرا مردم حرف زدن درباره ی این انتخابات لعنتی رو تموم نمی کنند؟ دیگه حالم داره به هم می خوره. بسه دیگه بابا.

۱۲- چرا پرشین بلاگو فیلتر کردن نامردا؟!

۱۳- والس شماره ۲ سوئیت شوستاکوویچ رو که شنیدین؟ اگه نه که...

(نکته: چون می گن ۱۳ نحسه مخصوصا ۱۳ تا شماره نوشتم!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

این پست را اختصاصا برای تشکر از درج نظرات بی شمار جناب عالی طی یک روز (!) در وبلاگ بنده ی حقیر می زنم.

(راستشو بخوای خودم هم حاضر نیستم، همه ی پستامو بخونم، اونم تو یه روز!)

در پایان به خصوص از فحش هایی که نثار کرده اید کمال قدردانی را به جای می آوریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اوشو می گوید: " ازدواج غروب عشق است. "

کسانی که می گویند ازدواج می کنند چون عاشق هم هستند دروغ می گویند. ازدواج هیچ ربطی به عشق ندارد. عشق فراتر از هرگونه قیدوبند و سنت و آداب و رسوم است. عشق آزادتر از چهارچوب بسته ی زندگی زناشویی است.

ازدواج نتیجه ی حساب گری و مسئولیت اجتماعی و عرف عمومی و این قبیل مزخرفات است، در حالی که عشق به هیچ قاعده و قانون و مرزی مربوط نمی شود.

وقتی دو نفر واقعا عاشق هم باشند هرگز به ازدواج فکر نمی کنند، بلکه این انتظار ابلهانه ی عمومی جامعه است که این شرایط را ایجاد می کند و این مساله البته چندان محدود به کشورهای عقب مانده نیست.

ماجرا حتی آن قدر خنده دار است که عده ای رابطه داشتن با معشوق را قبل از ازدواج کثیف و مستحق مجازات می دانند و بعد از ازدواج مقدس و واجب! تا چه حد انسان ها می توانند کودن باشند؟!

ازدواج چیست مگر مراسمی بی معنا که عشق را به حساب گری و احساس را به منطق تبدیل می کند، که زن را مطیع مرد می سازد و آزادی های هر دو را سلب می کند، که کودک احتمالی آن ها را محکوم به فرمانبرداری از 2 نفرشان می کند، ازدواج چیست مگر تحمل طرف مقابل تا پایان عمر و در دل آرزوی دیگری را کردن.

و این که بالاخره تا به حال چند نفر دیده اید که با عشق ازدواج کرده اند؟ من که هیچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

روزی روزگاری نویسنده ی جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می‌نویسید استاد؟»

برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.»

به پسر جوان برخورد، اعتراض کرد که: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می‌نویسیم.»

برنارد شاو گفت: «عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می‌نویسیم که نداریم.»

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

از اول ترم اول دانشگاه، پارسال زبان فرانسه رو هم شروع کردم. فرانسه رو از قبل هم دوست داشتم، خیلی قشنگه، ولی استادمون باعث شد علاقه ی من به کلاس و فرانسه خیلی بیشتر بشه. اتفاقی که خب به ندرت رخ می ده. (معمولا برعکسه!)

خانم لطفی نیا ترکیب کاملی از 3 ویژگی یک معلم خوب رو داشت: 1- علم بالا، 2- تدریس عالی، 3- رفتار مناسب.

این سه تا ویژگی معمولا در یک معلم با هم جمع نمی شن. مثلا تو دانشگاه بعضی استادا سوادشون بالاست ولی درس دادن بلد نیستند، یا برعکس و البته برخورد استاد هم با دانشجو باز خودش عامل بزرگ دیگه ایه.

و البته جدا از همه ی این ها آدم خوبی بودن هم هست که ... تعداد آدم های واقعا خوبی که من در عمرم دیدم به تعداد انگشت های یک دست هم نمی رسه.

هیچ وقت نشد کسی رو مسخره کنه، سوالی رو جواب نده، کسی رو برنجونه، عصبانی بشه یا...

اگر وقتی داشت یک مبحث دیگه رو مطرح می کرد کسی سوال نامربوطی می پرسید یا حرف بی ربطی می زد، با دقت و حوصله و احترام گوش می کرد و جواب می داد. (کاری که من هم هرگز نمی کنم!)

حتی زمانی که 7-8 جلسه از یک مبحث درسی گذشته بود، اگر می دید بچه ها هنوز مشکل دارند، باز هم تمرین های جدید می آورد و حل می کرد. (من هم دیگه بعضی وقتا از دست بقیه خسته می شدم!)

بدون هیچ گونه اغراق، شک یا تردیدی می تونم بگم خانم لطفی نیا بهترین معلمی بود که من در تمام عمرم در هر مقطع و موضوعی (دانشگاه، دبستان، راهنمایی، دبیرستان، کلاس انگلیسی، موسیقی...) داشتم و یکی از همون انگشت شمار آدم های واقعا خوبی که در عمرم دیدم.

در ضمن اینا فقط حرف من نیست و نشونه ش هم اینه که وقتی ترم 1 تموم شد چون ترم 2 هم همه می خواستن با ایشون باشن، یه طومار اعتراضی برای مدیر گروه فرانسه امضا کردیم تا دوباره ترم دوم رو هم با ایشون باشیم. و ترم 3 هم همین طور. و چون مدیر گروه بداخلاق زبان فرانسه طبق تئوری احمقانه ش اجازه نمی ده هیچ کس بیشتر از 3 ترم با یک نفر کلاس داشته باشه، با یه عالمه سروصدا و تغییر ساعت و دوزوکلک بالاخره تونستیم ترم 4 هم که همین تابستون بود با خانم لطفی نیا باشیم، اما...

جلسه ی آخر به جای ایشون یه نفر دیگه اومد و دیروز هم که امتحان جامع (از کل درس های 1 سال گذشته) بود یه نفر دیگه که بعد بچه ها گفتن کارای خانم لطفی نیا درست شده و دارن می رن فرانسه، دیگه هم کالج نمی یان...

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

هروقت با فاحشه ها ملاقات می کنم، اونا هیچ وقت درباره ی سکس صحبت نمی کنند. درباره ی معنویت، درباره ی خدا می پرسند. من راهبان و روحانیون زیادی رو هم می بینم، و وقتی که تنها می شیم از تنها چیزی که صحبت می کنند سکسه.

برام عجیب بود که مذهبیون، که همیشه دارند علیه سکس موعظه می کنند، به نظر خیلی گرفتار اون می یان. خیلی راجع بهش کنجکاوند و این مساله آزارشون می ده، اونا این عقده ی روانی رو دارند، با این وجود درباره ی دین و غرایز حیوانی انسان سخن می رانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

چند روزه حوصله ی هیچ کسو هیچ چیزو ندارم. می خوام همه رو بزنم! امتحانمونو دادیم. ترم تموم شد. خدافظی کرد. گفت که می خواد بره ساز سنتی، پس دیگه نمی بینیمش. می خواد بره عود احتمالا. تو امتحان پایان ترم چند تا سوالو بهش رسوندم. چرا هیچ وقت مستقیم تو چشمای من نگاه نمی کنه؟ همه ش پایینو نگاه می کنه. خوشبختانه قبول شد. ممکنه یه وقت گیتار هم بره. اگه بخواد بره باید سلفژ ۲ رو هم بگذرونه که...

حالم خوب نیست. نمی خوام برم دانشگاه. کی حوصله ی پاییزو داره با اون غروباش و... اه... لعنت به این دنیای بی رحم.

پیوست:بالاخره اسمشو فهمیدم. تو لیست نمره ها بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

ترجیح می دهم دیگران به خاطر چیزی که هستم از من متنفر باشند تا این که مرا به خاطر چیزی که نیستم دوست بدارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت

درآغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

گنه کردم چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

 ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق

تو را می خواهم ای جانانه من

تو را می خواهم ای آغوش جانبخش

 تو را ای عاشق دیوانه ی من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

 به روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش




" گناه " اولین شعر فروغ فرخ زاد است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

1.  کلیات:

سن: 19

          متولد ماه قوچ سال اسب

                                            دانشجو

                                                          لامذهب

                                                                       زیادی احساساتی

                                                                                                بداخلاق

                                                                                                              گاهی گستاخ

                                                                                          اصلا حسود نیستم

                                                                        کمی خود شیفته

                                        به ظاهر هم اهمیت می دم

                                  رمانتیک

                دمدمی مزاج

کم حرفم

             سرد و غیراجتماعی

                                خود رای و لج بازم

                                                   اصلا هم رنگ اجتماع نمی شم

                                                                                     زود به بقیه وابسته می شم

                                                                                        بدبینم

                                                         رو حرفم می ایستم

                                              رازدارم

            خیلی open-minded م

مرغ خونگی ام، فقط سینما و کتابفروشی می رم

۲. تحصیلات:

دبستان حمزه - راهنمایی نصر - دبیرستان نصر (معدل دیپلم: ۵۱/۱۹ - رشته: ریاضی-فیزیک) - دانشجوی دوره ی کارشناسی روزانه ی زبان و ادبیات انگلیسی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دکتر شریعتی دانشگاه فردوسی مشهد - معدل آخرین ترم: ۲۸/۱۹ - رتبه ی کل در گروه آزمایشی کنکور: ۴۹)

3. رنگ ها:

رنگ های مورد علاقه: آبی، بنفش، نارنجی، صورتی

رنگ های مورد ناعلاقه: سفید، سیاه، خاکستری، قرمز، ...

4. علایق کلی:

چیزایی که دوست دارم: سینما، موسیقی، کتاب، فلسفه، سیاست، شعر، اینترنت، زبان فرانسه،اس ام اس، روانشناسی، جامعه شناسی، جنس مونث، ...

چیزایی که دوست ندارم: ورزش، جغرافی، علاقه ی جنون آمیز پسرها به ماشین و موبایل، شنا، جنس مذکر، ...

ادامه دارد.................

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

خدایا، می دونم که چندان به تو لطف نداشته ام، می دونم که بارها علیه تو حرف زده ام، اما این بار عهدی با تو بسته ام و با تمام وجود به این عهد پایبند خواهم بود.

اگر همه می گویند دیگر امیدی به زنده ماندن نیست، اگر من لحظه های آخر زندگی یک انسان را دیده ام، ولی ناامید نیستم. مگر نمی گویند تو قادر مطلق هستی؟ مگر نمی گویند مهربان ترین مهربانانی؟ پس من ناامید نیستم.

او از بیمارستان خواهد آمد، حالش خوب خواهد شد و  سال ها عمر خواهد کرد، و فقط تو این کار را می کنی. وگرنه من...

او برعکس من همواره با تو بوده، تنها انسانی که من در عمرم دیده ام که به راستی پایبند به تو بوده اوست. باید خودت اینا رو بهتر از من بدونی. هرگز نمی بخشمت اگر دوباره اونو به ما برنگردونی. می دونم که اشک های ما بیهوده ست، چون او بازخواهدگشت و این تویی که این طور می خواهی.

پیوست: تموم شد... صبح دوشنبه، ۲ شهریور ۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

The Second Waltz | Music Upload