حالم بد هست به اندازه ی کافی، حوصله ی هیچ کسو هیچ چیزو ندارم. کی حال دانشگاه رفتن داره؟ مهلتم داره تموم می شه. چیزی از ترم سلفژ نمونده. همه چی همون طور که خیلی زود شروع شده، برای همیشه تموم می شه و من حتی هنوز اسمشو هم نمی دونم. بسه دیگه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالم بد هست به اندازه ی کافی، حوصله ی هیچ کسو هیچ چیزو ندارم. کی حال دانشگاه رفتن داره؟ مهلتم داره تموم می شه. چیزی از ترم سلفژ نمونده. همه چی همون طور که خیلی زود شروع شده، برای همیشه تموم می شه و من حتی هنوز اسمشو هم نمی دونم. بسه دیگه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شاد و خوشبخت کسی است که کره خر به دنیا بی آید و خر از دنیا برود.
یا به قول مولانا:
هر كه او هشيارتر پردردتر هر كه او بيدارتر رخ زردتر
سبک ها یا رنگ های دوست داشتن که نخستین بار در تحقیقات جان لی بیان شدند:
1- اروس (eros): عشی پرشور، فیزیکی و احساسی بر پایه ی لذت زیبایی شناسانه. (عشق رومانتیک)
2- لودوس (ludus): عشقی که در واقع حکم ورزش یا تفریح دارد، نوعی رقابت.
3- استورگه (storge): عشقی که به آرامی از دوستی می آید و بر اساس همانندی شکل می گیرد.
4- پراگما (pragma): عشقی که از مغز می آید و نه قلب، بی نشانی از عشق.
5- مانیا (mania): عشقی شدیدا متغیر، وسواس، که معمولا در نبود خودباوری تشدید می یابد.
6- آگاپه (agape): عشق مردم دوستانه ی غیر خودخواهانه، معنوی، عشق مادرانه. بی قید و شرط. عشقی که خود را نیست می کند.
تو این لینک یه تستی هست که نوع عشق شما رو به صورت نسبی مشخص می کنه (اول باید عضو سایت بشین)، نتایج بنده هم بدین شرحه:
آگاپه (زیاد) - اروس (متوسط) - لودوس (متوسط) - مانیا (زیاد) - پراگما (کم) - استورگه (کم)
اول از همه باید اعتراف کنم که چندان از کتاب " ناطور دشت " سلینجر خوشم نیومد. کتابی که فکر می کنم حدود 1، 5/1 سال پیش خوندم و یه پست هم تو وبلاگ راجع بهش گذاشتم. اما قضیه ی این کتاب فرق می کنه.
اول از همه این که جلد کتاب که تابلویی از سالوادور دالی رو نشون می ده خیلی زیباست. این کتاب شامل نه داستان کوتاه سلینجر است که از میان ده ها داستان که به تدریج در مطبوعات دهه ی پنجاه چاپ می شده توسط خود او برگزیده شده. تعدادی از این داستان ها نیز به اعضای خانواده ی گلاسglass مربوط می شوند که در کتاب های دیگر سلینجر نیز حضور دارند.
اولین داستان مجموعه، " یک روز خوش برای موزماهی " نام داره که به ماجرای سفر سیمور گلاس از جنگ برگشته و همسرش می پردازد و رابطه ای که سیمور با یک کودک در کنار ساحل پیدا می کند. شخصیت مرموز سیمور گلاس گویا در کتاب دیگر سلینجر، یعنی " سیمور گلاس: یک مقدمه " روشن تر می شود.
داستان بسیار مشهور دیگر این مجموعه، داستان ششم یعنی " تقدیم به ازمه، با عشق و نکبت " است. باز هم داستانی دوبخشی که مردی را ترسیم می کند، پیش از جنگ و رابطه ای که با دختری به نام ازمه آغاز می کند و وضع روانی او پس از دیدن آن همه نکبت و...
عنوان فارسی کتاب از داستان هشتم مجموعه یعنی " دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم " گرفته شده، که احتمالا از نظر مترجم اثر بهترین داستان بوده. اما من چندان موافق نیستم! داستان کمی طولانیست و پایان این داستان خیلی مبهم و نامفهومه. اگر کسی کتابو خونده و آخر داستانو فهمیده لطفا برای من توضیح بده!
" تدی " آخرین داستان مجموعه است که هرچند شروع چندان جذابی ندارد، اما در نیمه ی دوم سلینجر گرایشات صوفیانه ی خود را (که در آن زمان زیادی مترقی بوده!) از زبان پسر بچه ای نابغه به نام تدی بیان می کند که از احساسات و منطق گویا بویی نبرده.
تاثیرات مخرب جنگ (جهانی) بر روان و زندگی آدم ها، حضور کودکان به عنوان نمادهای معصومیت، تنهایی و از خود بیگانگی انسان ها از جمله تم هایی هستند که در اکثر داستان های حضور دارند. (فکر می کنم داستان " دهانم زیبا و چشمانم سبز " کمی با بقیه ی مجموعه نا هم خوان است.
عنوان دیگر داستان های کتاب بدین شرح است: عمو ویگیلی در کانه تی کت – پیش از جنگ با اسکیموها – مرد خندان – انعکاس آفتاب بر تخته های بارانداز
تنها می ماند دو نکته که در مورد ترجمه ی فارسی کتاب به ذهنم رسید:
اول این که عنوان اصلی داستان " دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم " در انگلیسی، " De Daumier-Smith's Blue Period " که در فارسی توسط مترجم " دوران آبی دو دومیه – اسمیت " ترجمه شده! نیازی به تعمق نداره که آدم بفهمه اینجا کلمه ی blue معنایی جز آبی داره! درسته که داستان کمی مبهمه، ولی مسلما سلینجر دوران آبی مدنظرش نبوده. ترجمه ی درست تر باید " دوران غم انگیز دو دو دمیه-اسمیت " باشد.
نکته ی دوم هم این که در داستان " انعکاس آفتاب بر تخته های بارانداز " (که باز هم عنوان اصلی اش تغییر کرده) پسرک از دست خدمتکارشان عصبانی است که پدرش را big sloppy kike نامیده. پسرک معنی کلمه ی kike رو نمی دونه و اون رو با kite اشتباه می گیره، اما مترجم در هر دو مورد کلمه رو بادبادک ترجمه کرده و حرف خدمتکار رو " بادبادک گنده ی بی مصرف " که اصلا کلیت داستان رو به باد می ده! توضیح این که kike، کلمه ی زننده ای است که برای توهین به یهودی ها به کار می رود.
گفته های جذاب تو کتاب زیادن، اما دوست دارم فقط همین یکی رو از زبان تدی کوچولوی نابغه، با سرنوشت تراژیکش (؟!) نقل کنم:
... {تدی} به نیکلسن نگاه کرد و پرسید: " تو اسوِنو می شناسی؟ مسئول ورزشگاهو می گم." درنگ کرد تا نیکلسن با سر تایید کرد، سپس گفت: " خوب، اگه اسوِن امشب خواب ببینه که سگش مرده، شب خیلی خیلی بدی رو می گذرونه، چون بی اندازه سگشو دوست داره. اما صبح که چشماشو باز می کنه نگرانی نداره، چون می فهمه که فقط خواب دیده."
نیکلسن با سر اشاره کرد و پرسید: " دقیقا چی می خوای بگی؟ "
" می خوام بگم، اگه سگش واقعا بمیره اصل مساله فرقی نمی کنه. چیزی که هست اون باخبر نمی شه، یعنی می خوام بگم فقط وقتی از رویا، که همین زندگی باشه، بیدار می شه که بمیره. " ...
این پستو خیلی وقته می خواستم بذارم، اما قسمت نشد.
تا این که حالا دیگه شاید وقتشه شرح ماوقع بدم.
از اول ترم که شروع شد، ازش خوشم میومد.
تا این که بالاخره یک جلسه، احساسات کهنه دوباره پدیدار شدن.
نمی تونستم به چیز دیگه ای جز اون فکر کنم.
همه ی رنگ های دیگه داشتن بی رنگ می شدن. یه عالمه انتظار تا جلسه ی بعدی کلاس برسه، و بالاخره رسید و من با شور و شوق رفتم سر کلاس،
اما...
اما اون نیومد، تا آخر کلاس.
یه دفعه با خودم فکر کردم نکنه دیگه اصلا نیاد!
من حتی اسمشو هم نمی دونستم، فقط فامیلشو می دونستم.
می خواستم اسمشو تو لیست نمره های آخر ترم نگاه کنم، اما حالا اگه دیگه نمی اومد، چی؟ من دیگه حتی اسمشو هم هیچ وقت نمی فهمیدم. ![]()
و اون جلسه ی بعد هم نیومد و جلسه ی بعدش هم و همین طور جلسه چهارم.
دیگه می دونستم که نمی یاد. چه قدر بدشانسم، دقیقا از همون جلسه ای که تازه من داشتم رابطه ای تازه پیدا می کردم، دیگه نیومد. اما...
اما جلسه ی پنجم بود که یک دفعه اومد و دوباره همون جای قبلی نشست. ![]()
![]()
![]()
![]()
من نمی تونستم خوشحالی مو پنهان کنم. سراسر وجودم داغ شده بود از شادی. مدت ها بود این قدر خوشحال نشده بودم. فقط یک صندلی با من فاصله داره، و الآن هم هنوز هر جلسه که میاد اول یک کم تعلل می کنه که رو صندلی کنار من بشینه یا با یکی فاصله؟ و در اون مدت دل منو آب می کنه. ![]()
اون جلسه که بعد از 4 جلسه غیبت (مسافرت تشریف داشتن و اصلا به فکر این نبودن که من بدبخت اینجا دارم تلف می شم!
) اومد ازم پرسید تو این 4 جلسه چی کار کرده و من هم براش توضیح دادم.
بعد موقع رفتن دفترمو ازم گرفت و من هم با کمال میل بهش تقدیم کردم. ![]()
اما از اون موقع تا حالا دیگه حرف دیگه ای باهاش رد و بدل نشده.
حتی نمی شه بهش سلام کرد، چون معمولا دیر میاد و بعدش هم همه ش مشغوله تا مستقر شه. یه نرم افزاری رو معلممون گفته بود بخرین، می خوام بهش بگم اگه نگرفته من براش ببرم. ضایع که نیست. نه؟!![]()
اما می ترسم. چون این ترم که تموم شه، من نمی دونم سلفژ 2 هم میاد یا نه.
اگه ساعتم با اون یکی نباشه چی؟
و بعد چه سازی می خواد انتخاب کنه؟
اگر یک کم شجاعت پیدا کنم، اینا رو ازش می پرسم. نمی خوام دیدن دستای زیباشو از دست بدم، صورت آرامش بخششو،پوست سفیدشو، لبای سرخشو، کفشاشو که بیشتر وقتا فقط می تونم به اونا نگاه کنم، صدای خش دار جذابشو، و...
عرفان. فقط یک نفرو از نزدیک خوب خوب می شناسم که بهش رسیده. (یعنی خودش می گه که رسیده) و همون باعث شده که من که قبلا علاقه هایی به این موضوع داشتم، حالا کلا زده بشم.
شخصی که ازش حرف می زنم به کلی خودش رو از دنیا مستقل کرده و مسائل دنیا رو بی اهمیت می دونه. اما چرا به اینجا رسیده؟ چون راه حلی نتونسته پیدا کنه. کسی که قبلا چپی و فمینیست و پست مدرن بوده، حالا به گفته ی خودش حقیقت رو پیدا کرده و به عرفان رسیده، چون نتونسته پاسخی برای سوالات بشر پیدا کنه. تا این جای قضیه خیلی بدک نیست، اما موضوع اینه که این شخص دچار یک نوع خود بزرگ بینی مفرط شده و هیچ روشن فکر و کارگردان و کتاب و فیلم و ... کلا هیچ کسو هیچ چیزو قبول نداره، مگر این که ارتباطی با عرفان داشته باشه.
" دربارۀ الی... " رو ندیده، ولی فیلم متوسطی می دونه و در پاسخ من که او را به منتقدان این وری و اون وری ارجاع می دهم، می گوید: " سطح منتقدا با ما فرق می کنه! " فیلم قبلی رضا میرکریمی یعنی "خیلی دور خیلی نزدیک" رو اثر بدی نمی دونه (مسلما به خاطر مایه های عرفانی و نه هیچ چیز دیگه) ولی می گه اون هم با ساختن "به همین سادگی" از بین رفت!! می گه این سینما و شهرته که همه ی آدما رو دچار این غرور و گمراهی می کنه! می فهمین که، داره رضا میرکریمی رو می گه که "به همین سادگی" رو ساخته! داریوش مهرجویی رو هم مثل همه ی هنرمندان دیگه در حال حاضر به پایان خط رسیده می دونه!
کسی که ازش حرف می زنم زمانی حالت مراد منو داشت، اما حالا من جز تاسف احساس دیگری ندارم. خودش در مشاجره ی لفظی کوچکی که امروز قبل بازگشتش به تهران داشتیم، گفت " بچه که بودی راهت بیشتر به من نزدیک بود." درست می گه. بچه که بودم اون این قدر عجیب نبود و من هم دامنه ی تفکر کوچک تری داشتم که مشخصا بیشتر به او نزدیک می شدم. اما...
اما حالا بزرگ شدم، می دونم که چندان از سینما و موسیقی سررشته ای نداره، عشق رو نمی شناسه. و البته اون هم تغییر کرده، دیگه سینما نمی ره، اما سریال های دست چندم تلویزیونی که خودش تا چند سال پیش مبتذل می دونست، رو نگاه می کنه و می گه سطح تلویزیون از سینما بالاتر رفته! دلیلش چیه؟ چون تو "روز حسرت" (روز حسرتو که یادتونه؟) افسانه بایگان کشف و شهود عرفانی داشته! می گه مردم دوست دارن چیزایی رو ببینن که خودشون تجربه نکردن!! (حالا کدوم نظریه ای هم چین حرفی می زنه لابد ماورای درک و فهم ماس!)
در خلاصه از نظر اون هر چیزی مایه های عرفانی داشته باشه، خوبه و هر چیزی که نه بد. یا سیاه یا سفید. تموم.
مقالاتش رو که در سایتی هم منتشر می کنه به من نشون می ده و فکر می کنه چه کشف های شگفت انگیز بی نظیری کرده، در حالی که...
می گه برات متاسفم که وقت خودتو با اینترنت و موسیقی و سینما و... (در نقطه چین منظورش دانشگاه و کلاس فرانسه و کلاس موسیقی هم هست البته) تلف می کنی و از حضور من که این همه مدته این جام اون طور که باید استفاده نمی کنی. می گه شما جوونای ایرانی برعکس این پزی که دارین عقب مونده ترین هستید، عقایدتون متعلق به فلسفه ی لیبرالیسم قرن 17س! می گه 94 درصد استفاده ی از اینترنت پورنوگرافیکه! می گه جوونا دنبال حشیش و مشروب و ... هستن! همین طور برای خودش برید و دوخت. خب اینا بر فرض که غلط باشن به من چه ربطی داره؟
به خاطر احترامی که براش قائلم اینو بهش نمی گم ولی واقعا براش متاسفم.
پی نوشت: این پست یک کم زیادی شخصی شد دیگه. یک کم زیادی!
1. چرا اخراجی ها 2 پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می شه؟
2. چرا هم جنس گرایان حق عاشق شدن ندارند؟
3. چرا احمدی نژاد باز هم رئیس جمهور می شه؟
4. چرا کتاب های پائولو کوئلیو این قدر پرفروشند؟
5. چرا زیرمجموعه های جنس مذکر همیشه فکر می کنند برترند؟
6. چرا بیشتر مردم دنیا هیچ وقت عاشق نمی شن؟
7. چرا هیچ کس برای عابر پیاده حقی قائل نیست؟
8. چرا هیچ کس موسیقی کلاسیک گوش نمی کنه؟
9. چرا بالاخره کسی پیدا نمی شه که بفهمه راه درست کدومه؟
10. چرا تو کسی رو دوست داری که دوست نداره و کسی تو رو دوست داره که تو دوسش نداری؟
..................
و بالاخره این که چرا این دنیای لعنتی نابود نمی شه تا از شر این چراهای مسخره راحت شیم؟