تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

می گن چرا بدبینی؟ چیزای خوبو نمی بینی؟ همیشه نیمه ی خالی لیوانو می بینی؟ کی گفته دنیا داره بدتر می شه؟ این همه چیزای خوب تو دنیا هست، نمی بینی؟

ولی اشتباه می کنن، دنیا روز به روز کثیف تر می شه، آدما روز به روز از انسانیت دورتر می شن، احساسات روز به روز بیشتر از بین می رن، خشونت و شهوت هر روز بیشتر و بیشتر دنیا رو فرامی گیرن، آدما همدیگه رو به راحتی می کشن، شکنجه می کنن، و البته در این میان زن و بچه و پیر و جوون هیچ فرقی ندارن. معنویت تو دنیای مدرن یه حرف توخالی و بی معنیه، همه ی آدما بی تفاوت شدن، براشون مهم نیست که یک دختر بی گناه هم وطنشون محکوم به اعدام شده، که یکی دیگه رو بی گناه هفته ی پیش اعدام کردن، که عده ای به جرم ابراز عقیده در زندانند، که...

آدمای تنگ نظری که خودشونو خوش بین می دونن و برای دلیلش می گن برای آیندشون برنامه دارن و می خوان فلان کاره بشن، حتی همین قدر نمی فهمن اونا چه اهمیتی تو این جهان بی همتا دارن؟

همه ی آدما به دنیا می یان، درس می خونن، اگه IQ شون بالای 21 باشه معمولا می رن دانشگاه، کار پیدا می کنن، ازدواج می کنن، بچه پس میندازن و می میرن، خیلی عالیه نه؟ از این بهتر نمی شه! چه اهداف بزرگی! چه انسان های بزرگی! چه آینده ی درخشانی!

برفرض محال که اصلا آدم مهمی می شدن، رئیس جمهور آمریکا خوبه؟ شاید هیتلر بهتر باشه، خب که چی؟! نه واقعا کسی می تونه بگه خب که چی؟!

فکر می کنید کی هستید؟ چه قدر ارزش دارید؟ واقعا برای این ها آفریده شدین؟ همین که فقط این چرخه ی معیوبو تکرار کنین و بعد هم بگین خب زندگی همینه دیگه؟! یعنی واقعا هیچ هدف والا و ارزشمندی نیست؟

من بدبین نیستم، واقع بینم، ولی مگه واقعا روزنه ی امیدی هست؟

نکته: تیتر مطلبو از مصاحبه ی ماهنامه ی فیلم با حمید نعمت الله، کارگردان فیلم بی نظیر " بوتیک " برداشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اتفاقی افتاد که باعث شد یاد این سکانس فیلم چهارشنبه سوری، اثر برجسته ی اصغر فرهادی بیفتم:

وقتی سرانجام پس از تموم شدن شک و تردیدهای هیستریکِ مژده(هدیه تهرانی) نسبت به همسرش، مرتضی(حمید فرخ نژاد)، می فهمیم که مرتضی واقعا با زن همسایه، سیمین(پانته آ بهرام) رابطه داره، در سکانسی اون دو رو با هم تو ماشین مرتضی می بینیم که سیمین بهش می گه حالا که مژده شکش برطرف شده، دیگه باید این رابطه رو تموم کنن و... و هر چی مرتضی اصرار می کنه و می گه که حتی نمی تونه یک دقیقه بدون سیمین ادامه بده، اون قبول نمی کنه و حتی حاضر نمی شه مرتضی برسونش، می گه قرار داره و زود باید بره که مرتضی با لحن تندی می پرسه: " با کی قرار داری؟" !! که با نگاه تند سیمین مواجه می شه.

سیمین از ماشین پیاده می شه و می ره و دوربین از پشت تعقیبش می کنه، جلوتر دو موتوری ترقه ای پرصدا زیر پای اون منفجر می کنند، سیمین که وحشت کرده هراسان به سمت کوچه ای که ماشین مرتضی آنجاست، برمی گردد، اما کوچه خالی است. فقط پیرزنی با عصا دیده می شود. مرتضی رفته...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

هر کسو ناکسی رو که می بینی در تلاشه خودشو از این خراب شده خلاص کنه و بره به سمت آزادی، خوشبختی و ثروت.

تو کلاس فرانسه یکی از دخترا که با دوستش هر دو دانشجوی لیسانس مترجمی زبان انگلیسی ان (پیام نور یا غیر انتفاعی البته) داشتن با یه خانوم در مورد دخترش که بلژیک درس می خونه، حرف می زدن و راجع به این که چه جوری می تونن برن کانادا و اقامت گرفتن الآن چه طوره و فلان و بهمان.

یکی از دخترا می گفت این جا هیچ چیز به درد نمی خوره، حتی حاضر نیست به عنوان استاد دانشگاه هم برای یه لحظه این جا بمونه. (همون جریان معروفه که این موجودات ابله حاضرن مثلا تو کانادا تو رستوران ظرف بشورن ولی تو ایران حتی استاد دانشگاه هم نباشن!)

نمونه ها زیادن، البته مسلما بیشتر بین جوونا. همه می گن ما این جا آینده نداریم، زندگی نمی کنیم، باید بریم. آخه این قدر لوس بازی دیگه واقعا مسخرست. فکر کردین کی هستین؟ جزو نوابغ تشریف داشتین و علامه ی دهر هستین که به زور پول و معلم خصوصی و ... تازه پیام نور قبول شدین و حالا دارین اینجا تلف می شین؟! این قدر غر زدن به دولت و مردم و هزار کوفت و زهر مار دیگه خب که چی؟!

وقتی همه با یه عالمه ادعا فرار می کنن(البته بیشتر مغزها مد نظره نه لوس ها!) و بعد چند سال پشیمون می شن در حالی که نه راه پس دارن نه پیش، کی باید این چیزا رو درست کنه؟

همه ی این حرفا که ما بدبختیم و این جا کار پیدا نمی شه و ... مزخرفه. اگر توی همون رشته ای که چندان پول ساز هم نیست، دختره مثل آدم درس بخونه و تو یه دانشگاه خوب مدرک بالا بگیره امکان نداره کار خوبی در سطح تدریس دانشگاهی پیدا نکنه، مشکل ما اینه که مردم با مدرک کاردانی گفتاردرمانی واحد کلتپه ی دانشگاه آزاد انتظار دارن همه بیان بهشون التماس کنن که بیان کار کنن و ماهی 1 میلیون هم حقوق بگیرن!

مشکل از دولت و مردم و بی کاری و ... نیست، مشکل از خودمونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

 I sent an e-mail to chocolate@yahoo.com, I thought it was your real address, but it failed!

I put it here(I had to ommit some parts! because I don't want to be recognised here): l

 

No problem if you feel more comfortable this way, not introducing yourself, it's Ok!

I haven't talked about ? explicitely in my blog, but you can still find how I think about them by
reading my posts.
 
However, you can send e-mails to me if you wish, and I'll certainly reply to them.
Thanks,
PS: I forgot to tell you that I have 3 other blogs, you can also check them:
?
?
?
You can send e-mails to me through this address: ؟@؟.؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

ژان ژاک روسوعده ی کثیری معتقدند این محیط و تربیت خانوادگی است که شخصیت فرد را می سازد، ذات انسان در این میان چندان تاثیرگذار نیست. همه می توانند فوتبالیست خوبی شوند، همه می توانند ریاضی ۲۰ بگیرند، همه می توانند انسان های درستکار و پاکدامنی باشند.

ژان پل سارتر، فیلسوف فرانسوی قرن بیست، می گوید اگر یک فرد افلیج از دو پا قهرمان مسابقه ی دو نشود خودش مقصر است. (البته در اینجا بیشتر به عنصر مختار بودن انسان اشاره می کند و این که ما همه محکوم به آزادی هستیم ولی خب...)

شاید مشهورترین نمونه اش هم که ژان ژاک روسو، فیلسوف فرانسوی قرن ۱۸، باشد که در یکی از معروف ترین کتاب های فلسفی تاریخ، امیل، داستان کودکی را بیان کی ند که اگر دور از اجتماعی فاسد تحت مراقبت های صحیح و آموزش های صحیح قرارگیرد، انسانی مومن، پایدار به ارزش ها و درستکار بارمی آید.

خب همه ی اینایی که گفتم به نظرم چرندن! ذات آدمه که مهمه نه. البته نمی گم محیط و تربیت خانوادگی بی اهمیتند ولی به اندازه ی سرشت و ذات انسان مهم نیستند. مثلا یه نفر نمی تونه به صرف داشتن معلم خصوصی خوب و امکانات کافی و مطالعه ی زیاد در امتحان ریاضی نمره ی خوب بگیره. چون همه ی این ها وقتی معنا پیدا میکنند که استعداد در ذات فرد موجود باشه. یه نفر نمی تونه با صرف ۶ ساعت تمرین در روز حتی بعد از ۶۰ سال سمفونی رو بسازه که موتزارت در ۲۰ سالگی ساخته اگر استعداد نداشته باشه. و عامل دیگه هم البته سرعته. کسی که استعداد چندانی در فیزیک نداره برای گرفتن نمره ی ۱۲ در امتحانش ۲۵ ساعت وقت صرف کند حال آن که یک فرد مستعد برای گرفتن نمره ی ۱۷ کافی است ۸ ساعت وقت صرف کند. اگر این طور نبود الآن تو دنیا از رومن پولانسکی، داریوش مهرجویی، پیتر ایلیچ چایکوفسکی، حافظ و.... هرکدوم حداقل ۲۰۰، ۳۰۰ تا داشتیم!

حتی علایق شخصی، جهان بینی، ارزش های فردی و... همه وابسته به ذات انسان هستند. این که عده ای نیاز دارند که در مرکز توجه باشند و عده ای برعکس، این که عده ای دوست دارند اطلاعات خودشون رو به رخ بکشند و بقیه نه، این که عده ای در مورد هر چیزی که می فهمند یا نمی فهمند اظهارنظر می کنند و عده ای نه، این که عده ای گفتن دروغ باعث وجدان دردشون می شه و عده ای نگفتنش (!)، درست یا غلط همه و همه به ذاتشون برمی گرده.

با این همه چه ذات فرد رو ارجح بدونیم چه تربیتشو یا محیطو، به این نتیجه می رسیم که مجازات کردن انسان ها از نظر جزایی خطاست، چرا که اگر کسی مرتکب قانون شکنی شده خب خودش که مقصر نبوده! درواقع ما داریم صورت مساله رو پاک می کنیم بدون این که حتی اصلا بخونیمش.

این مساله همه جا به وضوح دیده می شه البته ولی من مثالای واضح تر زدم که تابلو باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

yeah, I am, but it doesn't seem so, does it?! At this very moment I am not in love with anyone, the last person with whom I had fallen in love goes back to about more than 3 years  ago. You can see what I mean by that in my early posts which you can find in the archive, and I must admit that I'll be happy if you let me know who you are! that's all

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

    

می دونم که اینو قبلا هم 100 بار گفتم که همه عاشق نمی شن. ولی خب این غلط مصطلحیه که هر کس و ناکسی ادعای عشق و عاشقی می کنه و در موردش نظر می ده.

هر کس با جنس مخالفش در قالب دوست دختر/ دوست پسر رابطه داره فکر می کنه عاشقه! هر کس ازدواج کرده فکر می کنه عاشق شوهر/ زنشه! و البته این که بسیاری اصلا در تمام عمرشون عاشق نمی شن رو هم نباید فراموش کرد.

عشق از هر نوع دوست داشتن، هر نوع دل بستگی به پول، تجملات، علایق، منطق، عقل و.... بالاتر است. عشق در دنیا از همه چیز برتر است.

عاشق شدن از نظر فرد هیچ دلیل عقلانی و منطقی نداره و مثلا نمی شه گفت عاشق فلانی شدم چون مژه هاش ۲۶ میلیمتره.

و البته منظور من از عشق مشخصا عشق رومانتیک به جنس مخالف (یا گاها موافق!) است وگرنه این هم غلط مصطلح دیگری است که مثلا دوستی می گفت "عشق من نسبت به مادرم بیشتر از عشقم نسبت به معشوقه م (منظور دوست دخترش) بود!"

اولا که عشق حدومرزی ندارد پس این مسخره است که بگیم من مامانمو 10 تا دوست دارم ولی زیدمو 5 تا!

 و ثانیا هم این که هر انسانی در آن واحد فقط می تونه عاشق یک نفر باشه نه 2 نفر یا بیشتر. (چون لابد دوست محترممون به فک و فامیل هم عشق می ورزند دیگه!)

در پاسخ به سوال " عشق رو ترجیح می دید یا خانواده؟ " در کلاس بحث آزاد انگلیسی از جمع 14 نفر تنها 3 نفر عشق رو ارجح دونستند و در کلاس فرانسه 2 نفر که خب البته یک نفر چون اصلا نمی دونست راجع به چی حرف می زنیم همین طوری گفت: l'amour! و یکی هم گفت که تا حالا به این موضوع فکر نکرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

The Second Waltz | Music Upload