تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

شخصیت پردازی: کاراکترها عموما وجه مشخص تیپیک دارند، از مهتاب گرفته که دختر خوب نمونه ی عقل کل چادریه تا رامین و روشنک که دو تا جوون لجباز گستاخند و  جهان ملک پور که ریش داره و امورو به رضای خدا واگذار می کنه ...

بازیگری: در کل بدک نیست و شاهرخ استخری کاملا با نقش بهزاد جور در می یاد، اما باید این سوالو پرسید که آیا قادر هست نقش های متفاوت دیگه ای هم بازی کنه و یا فقط مثل سیاوش خیرابی همین یه مدل نقش اوج کارشه؟

طراحی لباس: واقعا خارق العاده ست! هیچ تفاوتی در لباس دختران پولدار سریال با یلدای تنگدست وجود که نداره هیچ، حتی گاهی برعکس هم هست.

چهره پردازی: مخاطب آن قدر کودن فرض شده که برای مشخص کردن آدم خوبه و آدم بده، کافی است ببینید کدوم یکی ریش و پشمی داره (جهان) و کدوم یکی ریشاشو می تراشه (اتابک)!

سنت و مدرنیته: تصمیم بهزاد در رد ازدواج سنتی - خانوادگی ترتیب داده شده با دختر پاک و مومنی چون مهتاب و ایستادن تو روی خانواده برای ازدواج با دختری که خودش انتخاب کرده، بدون شک تصمیمی قابل تحسینه (از نظر مدرنیته مسلما!)، اما سریال متاسفانه تمام تلاش خودشو می کنه تا هم چنان به مخاطبان ساده پسندش به زور بباورونه که " دیدین چی شد؟ به سنت پشت کرد و جیز شد. " پس سنت هم چنان پیروز است!

پی نوشت: دارم تمام تمام تمام تلاشمو می کنم که کوتاه و مختصر بنویسم، خیلی زور زدم این قدر شد! می خواستم یه مطلب مقایسه ای بین " شمس العماره " و " دلنوازان " بنویسم که برای جلوگیری از اطلال مطلب فعلا به همین کفایت کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اين حس نوستالژيك سال گذشته با يه فلاش بك به حقيقت يكشنبه ي اين هفته بدل شد و فعلا كه کات ندادن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

۱. چرا فکر می کنم پاییز تا حالا هیچ وقت این قدر قشنگ نبوده؟! سر کلاس عادل عاشق، برگای نارنجی و طلایی بیرون پنجره توی باد می رقصیدند.

      پاییز در ارتفاعات گیلان

بقیه ی عکسا رو اینجا ببینین.

۲. استاد سلفژ۲ و تئوری موسیقی ۲مون، آقای همدانچی، هیچ وقت تا حالا برای موسیقی نه برای سلفژ و نه برای پیانو معلم نداشته که در هر دو استاده. وقتی شروع به یادگیری پیانو کرده، چون ساز نداشته و کی برد هم اون موقع نبوده، روی یک کاغذ کلیدهای پیانو رو نقاشی کرده بوده و با اون تمرین می کرده. اولین بار زمان دانشجویی ساز گرفته و سه ماه بعدش تو دانشگاه قطعه اجرا کرده. اجراهاشو ندیدین که بفهمین من چی می گم! اطلاعاتی داره که به قول معروف تو دکان هیچ عطاری پیدا نمی شن! البته خودش هم می گه که افتخار نمی کنه که بدون معلم همه چیزو یاد گرفته، چون اگه معلم داشت الآن اینجا نبود. اگر هم چین کسی امکانات داشت، واقعا الآن کجا بود؟!

                     گرند پیانو

 

۳. نمی دونم این چه طلسم شومیه که منو گرفته. من در بدترین سال های تولیدات سینمایی هم دیگه حداقل حداقل ماهی یه بار می رفتم سینما، ولی امسال الآن بیشتر از ۳ ماهه که سینما نرفتم. دلم برای بوی سالن سینما تنگ شده. آخرین فیلمی که دیدم " درباره الی... " بود برای بار چهارم تو مرداد.

هر دفعه که می خوام برم یه اتفاقی می افته، نمی شه. " تردید " رو می خواستم دوباره ببینم، " بی پولی " رو، " خاک آشنا " رو...

      درباره الی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

چه روز خوبی بود امروز، تو دانشکده.

چه قدر راحت می شه آدما رو دوست داشت و چه قدر راحت می شه ازشون متنفر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

تا حالا كلا دو تا استاد معارف تو دانشگاه داشتم. يكي براي انديشه اسلامي ۱ و آيين زندگي و يكي ديگه هم براي انديشه اسلامي ۲. ولي خب هر دو شون گوش شيطون كر گرايشات الحادي ضايع از خودشون بروز دادند. به همين دليل كلاس هاي معارفي كه خيلي اوقات تبديل به كلاس بحث مي شه، در واقع اين دانشجويان كودن ما هستند كه از دين دفاع مي كنند و اين استاده كه گرايشات الحادي داره و بعضا درس خونده ي حوزه ي علميه هم بوده!

من باب مثال توجه كنيد به تعدادي از ادعاهاي ايشان:

- شما تا وقتي به سني نرسيديد كه قدرت تحقيق و مطالعه داشته باشيد، دين و مذهبتون ارثيه، ولي وقتي به حدي از رشد و عقل رسيديد و بررسي كنيد، اگر ديديد دين ديگري از اسلام برتره، هيچ اشكالي نداره انتخابش كنيد!

- ميليون ها نفر تو دنيا هستند كه دين كه ندارند هيچي، خدا و پيامبرو هم قبول ندارند، ولي بسيار انسان هاي درستكار، اخلاقي و پاكي هستند. (جالب اين جاست كه تو كلاس free discussion ما كه دانشكده ادبياتي هستيم، و همون طور كه مي دونيد جديدا مي گن كل علوم انساني اومانيستي و در نتيجه خداناباورانه هستند (چندان هم بي راه نمي گن البته)، عده اي با قاطعيت مي گفتند ممكن نيست كسي خدا رو قبول نداشته باشه و آدم خوبي باشه!  بلاهت تا به كجا ميرود؟!)

- افرادي كه به وجود خدا و دين و قيامت و ... پي نبرده اند، اگر انسان هاي خوبي باشند و صرفا معيارهاي انسانيت را رعايت كنند، حتما بهشتي هستند.

- اگر كسي امروز گرايشات عارفانه داشته باشد و وجودش سرشار از عشق به خدا، مسلما حكومت ديني فعلي با آن برخورد مي كند.

- احاديثي كه با عقل مخالفت دارند رو بايد ۱۰۰ درصد كنار بگذاريم!

(به يه نمونه از احاديث نقل شده ي جناب استاد توجه كنيد: فردي از امام رضا پرسيد اين هفت آسمان كه مي گن به چه معنيه؟ ايشان فرمودند مثل پياز كه روي هم لايه داره، آسمان هم يك لايه روي لايه ي ديگر و همين طور تا هفت لايه است!)

و اين نكته ي جذاب آخر هم امروز استاد فرمودند:

- برتراند راسل، فيلسوف ملحد انگليسي، اواخر عمرش با سوال يك مصاحبه گر زن مواجه شد: " حالا كه ديگه چيزي از عمر شما نمونده، اگر وقتي مرديد، ديديد كه خدا و آخرت و اينا همه درستند، چي كار مي كنيد؟ " راسل هم جواب مي ده: " من خدا رو توجيه مي كنم، بهش مي گم تو اگه واقعا مي خواستي من مومن باشم، چرا اين پيامبراتو اينا رو يك مقدار قوي تر با استدلال هاي روشن تر و محكم تر قرار ندادي تا من توجيه بشم و يا حداقل چرا عقل منو پايين تر از اين ندادي كه در سطح مردم عامي  باشم و اين ها رو قبول كنم؟ شما كه مي گيد خداتون عادله، پس منو مجازات نمي كنه!"

استاد سپس فرمودند: " خب بله، راسل راست مي گه، مو لاي درز استدلالش نمي ره، راسل بهشتيه چون به اصول اخلاقي كه در فلسفه ش گفته (ظلم نكردن به ديگران و حقيقت جويي) پايبند بوده!

خداوند همه ي اساتيد محترم الهيات رو به راه راست هدايت فرمايد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

حسرت ها كه فراوونن، ولي چيزي كه الآن تو مخيله ي بنده گنجيده، حسرت هاي انتخاباتيه.

در ضمن اينو هم بگم كه مي خوام يه پست بالاخره راجع به اون انتخابات كذايي بذارم، حالا كه ديگه التهاب تقريبا فروكش كرده، ولي خب خيلي چيزاي ديگه هم مي خوام كه ...  وقتي فكر مي كنم چند تا "قسمت اول" و "ادامه دارد" و از اين چيزا نوشتم و هيچ كدوم هيچ دنباله اي نداشتن، خب يك كم واقع بين مي شم ديگه!

خب تا باز طبق معمول از موضوع پرت نشدم و مطلب ۳ خطي م ۳۰ خطي نشده، رفتن سر اصل مطلب اختيار مي شه:

يك نكته ي ديگه فقط ببخشيد  اين كه براي چندمين بار مي گم من اينجا هرجور دلم مي خواد مي نويسم، خيلي وقت ها هم مخاطب مشخصي ندارم (حتي شايد به قول گدار مخاطبم خودمم! گدار بود مي گفت ديگه نه؟) اگه حرفام، طرز نوشتنم، اين ريختيه، و شما خوششون نمي ياد، بي ادبانه مي گم، به من مربوط نيست.

حالا و بالاخره اصل مطلب :

مي خواستم از حسرت بزرگ از دست رفتن دوران خاتمي (دوره ي اول رياست جمهوريش بگم)، دوراني كه سنت داشت به پايان خودش مي رسيد، يكي از تقبيح تقليد ميمون وار از عقايد ۱۴۰۰ ساله، يكي از برگزاري تظاهرات عليه خدا، يكي از فاشيستي بودن حكومت اسلامي، يكي از به موزه پيوستن تفكر خميني، يكي از ختم شدن راه سياست ايران به سكولاريسم، و يكي از تاسفش از نمردن خدا در جامعه ي ايران و...

درست و غلط، حق و باطل و اين مزخرفات منظورم نيستن. همه ي اين ها به مدرنيته ختم مي شد، كه با تصميم مردم  به باد رفت. مسيري كه بايد پيموده بشه رو سال ها عقب انداختند. حتي اگر معين در انتخابات سال ۸۴ پيروز مي شد...

ولش، بي خيال، به قول قرآن:

ان الله لا يغير ما بقوم، حتي يغير ما بانفسهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

با عرض معذرت از تاخير (نظرتونو امروز ديدم!) اين لينك داستان:

http://haytom.us/showarticle.php?id=73

اميدوارم دير نشده باشه!

پ.ن.: خوشحال مي شم اگه آشناياني كه كامنت مي ذارن اسمشونو هم بگن، البته فضوليه، ولي خب ديگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

تا حالا وبلاگ های زیادی داشتم که عده ای به اقتضای موضوعشون و یا احوالات بنده چندی بیشتر نپاییدند. این وبلاگ اما تا به حال بیش از ۳ سال و نیم دووم آورده و البته ادامه هم پیدا خواهد کرد. از اول با خودم قرار گذاشتم این وبلاگو به ساده ترین شکل ممکن نگه دارم و حتی اول ها از گذاشتن عکس هم خودداری می کردم که البته کم کم قوانینم تعدیل شدند!

اما اولین وبلاگی که راه انداختم حدود ۵ سال پیش بود که هنوز هم دوام آورده، هر چند دیگه مثل قبل نیست، چون من عوض شدم، اما دلم نمی یاد...

و بالاخره اصل مطلب این که بعد از بستن وبلاگ زبان فرانسه ، وبلاگ جدیدی راه انداختم که امیدوارم به سرنوشت اون دچار نشه!:

آموزش تئوری موسیقی http://www.musictheory.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

روشن فكري در جامعه ي ما همواره در ظاهر و باطن به پيروي غرب بوده و هرچند در مقاطع گوناگون تعاريف متفاوتي داشته اما همواره مشخصه ي ناهم خوان بودن با جريان حاكم جزو وي‍‍ژگي هاي آن بوده است.

عموم سال هاي مانده به انقلاب اسلامي، گرايشات چپ و خصوصا ماركسيستي-كمونيستي پرچم مدرنيته را بر دوش حمل مي كردند، اما پس از انقلاب تدريجا و با شكست تفكر كمونيستي در دنيا و خصوصا فروپاشي اتحاد شوروي به تدريج روشن فكري به راست گراييد و همان طور كه امروزه شاهد هستيم، اكثريت نخبگان جامعه از گرايشات ليبراليستي برخوردارند و البته اين از برخورد دو رژيم‍‍ با عقايد چپ و راست نيز پيداست.

اما گروهي در اين ميان معتقدند پيروي ما از غرب در طي مسير از سنت (دين و خرافات و تعصبات و...) به مدرنيته (عقل گرايي، دموكراسي، فردگرايي و...) و سپس نقد آن و رسيدن به جامعه ي پست مدرن/ پسا مدرن/ پسا ساختارگرا/... و حتي بعد نقد آن بيهوده است. اين گروه معتقدند به دنبال رسيدن به ليبراليسمي كه مدت هاست خود غرب به نقد آن پرداخته (و در واقع رفتن راه اشتباه ديگران) بيهوده است.

در حالي كه عده اي ديگر اين سير را مسيري طبيعي براي رسيدن به آنچه كه مد نظر است مي دانند. طرح بحث هاي پست مدرن توسط گروهي از روشن فكران در  جامعه ي نيمه سنتي ما (يا اگر قشنگ تره، در حال گذار به مدرنيته) از ديدگاه اين گروه امري بيهوده است. چه طور مي توان در چنين جامعه اي كه در حال حاضر اوج مطالبات مردم ليبراليسم غرب است و جامعه ي آرماني آمريكاست، از پست مدرنيسم سخن راند؟ مضحك نيست؟

و البته همان طور كه تاريخ نيز نشان داده اين توده هاي مردم هستند كه تحولات سياسي و انقلابات را شكل مي دهند نه نخبگان و روشن فكران. پس به ظاهر در كنار مردم بودن شايد بهتر از طرح مباحثي است كه شرايط زمانه هنوز اجازه ي طرح آن را نمي دهند، هر چند درست باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

«پیش رفتن را چو پیشان بسته اند   بازگشتن را چو پایان بسته اند»

(دیوان عطار، غزل 297) 

وضعیت تعلیقی نسل جوان امروز درایران و جهان! راه مدرنیته و پست مدرنیته به سمت جلو بسته است، به سنت و تقلید گذشته نمی توان بازگشت، وضعیت تعلیق با «راه سوم» تغییر می یابد. نسل گذشته، در غرب آخرین نسلی بود که چالش پست مدرنیته  مدرنیته را به فرجام نهایی رساند و در شرق و ایران نیز چالش سنت  مدرنیته با این نسل به پایان رسید. و در هر دو موقعیت، راه سوم نه به سمت یکی ازطرفین چالش بلکه با فراوری از تقابل آن ها و رسیدن به ساحتی جدید شکل گرفت. آن بخش هایی از نسل امروز که هنوز چالش های فوق را ادامه می دهند، در واقع "نو" نیستند. نو بودن به معنای نوین اش امروز فرا روی از بازمانده های ملال آور نسل های قبل است. ( در عین حال که حفظ دستاورد های حقیقی گذشته تاکنون همواره ریشه ها و پای بست های تفکر نو را تشکیل می دهد.)

   اگر شعار عصر مدرن این بود، «خدا مرده است، زنده باد انسان»، این مفهوم در واقع پایان تفاسیر قرون وسطایی کلیسا را از خدا اعلام می کرد؛ در ادامه عصر مدرن دوران پست مدرن فرا رسید که هم نقدی بر مدرن بود وهم پایان آن! گرایش پسامدرن ها و پساساخت گراها به هستی شناسی عرفانی تکمله ای بود بر جهان بینی های ماتریالیستی عصر مدرن که سرانجام آنان را به ادراک تازه ای از کلیت هستی، روح و حقیقت آن و خدا رسانید. پایان پست مدرن بازگشت به خدا بود با نگاهی نو! هایدگر از آخرین فلیسوفان نسلی بود که در پایان کار احساس کرد رهایی از ورطه هولناک بی معنایی و بن بست های تفکر مدرن تنها با خدایی جدید ممکن است (تفسیر او را تصحیح می کنیم و می گوییم: با تفسیری جدید از خدای همیشه حاصر در هستی و همواره رهایی بخش)! « آنان که بماندند پس پرده پندار/ احوال سراپرده اسرار ندانند» (دیوان عطار، غزل 322)

   ادراک نوین از خدا (خورشید بی غروب همواره) با «ظرف های نوین» درونی و ظرفیت های روحی جدید انسان معاصر پیوند دارد. امروز به مدد گسترش های فضایی  کیهانی ادراک انسان از هستی، انسان حهانی شده به فراسوی تقسیمات محدود سیاره ای خود رسیده است و به کیهانی شدن می اندیشد. گسترش روحی چنین انسانی معرفت همه جانبه تر و چند بعدی تری از هستی و علت آغازین آن می طلبد؛ رسیدن به این شهود که «اساس هستی بر بی علتی است»! عشق پدیده ای بی علت است و «او» ی قدیم هستی را بر مبنای عشق بنا نهاده است.«بی چونی» قدیم او و بی علتی بنیان «کون» هستی محدوده های شناخت عقلی را نشان می دهد. عقل سرانجام کار شناخت بنیادین را به عشق می سپارد و عشق آدمی را به شهود حیات می رساند. انسان با شناخت عقلانی مقدماتی و با شهود کامل کننده ادراک، هستی را در ابعاد بی شمارش مکاشفه می کند. به این ترتیب، سقف ها ، محدوده ها، بن بست ها، و بحران های شناخت علم و فلسفه با آغاز دوران جدید جای خود را به گشایش های نوین می دهد و چشم اندازهای جدیدی بر امر هستی شناسی گشوده می شود.

   عاشقان خداوند همواره از همه تفاسیر عقلی و دینی از خدا فراتر رفته و به یاری عشق به «حق» شهودی ترین و بی مرزترین تفاسیر از او را ارائه کرده اند. فنا در معشوق که خاصیت عشق است راه و روش همه عاشقان حقیقی و پیش از همه فعل خداوند بوده است. انسان عاشق با آموختن در مکتب عشق استاد ازل به فنا از تمام مراتب حیات خود می رسد و با عنایات او بقایی مجدد در هستی می یابد. این حیات جدید که با صفات خدا همراه است و تقیدات و محدوده های مراتب پیشین را ندارد امکانی جدید است که انسان را به فراسوی سیاره خود می رساند و از او موجودی کیهانی می سازد. روشن است که تفسیر عاشقانه و عارفانه از خدا سبب چنین منزلتی برای انسان می شود. و چنین انسانی آمادگی جذب معرفت های کیهانی جدید را دارد. در غیر این صورت، روح محدود انسانی نمی تواند با امکانات بی نهایت کیهان رویارویی مناسب و درخوری داشته باشد. از راه مهرورزی به فضای لایتناهی هستی و موجودات و عناصر گوناگون اش می توان به شهودات و مکاشفات نوین از آن ها نائل گشت. به خواست و مصلحت خداوند تجربه خاص عارفان در اعصار پیشین به تجربه ای عمومی تر تبدیل می شود و انسان های بیشتری با بقای کیهانی جدید می توانند انسان امروز را برای اکتشافات فضایی آینده مهیا سازند.

   انسان با روحی به وسعت کیهان می تواند با امکانات مختلف کیهان مواجه شود و به کشف آن ها بپردازد و با این کشفیات در خدمت عشق به هستی و متعالی کردن آن قرار گیرد. هدف خداوند از هست کردن هستندگان تعالی یافتن آنان و اداره امور هستی توسط خودشان است. و اگر انسان تعالی نیابد، روح محدود و نفسانی انسان با سفر به سیارات دیگر فقط بحران های سیاره خود را به نقاط دیگر کیهان انتقال و گسترش می دهد!این جا است که علم "هوا  فضا" مشابه علم نجوم و اخترشناسی در ایام گذشته،با عرفان و مکاشفات شهودی از خدا و اسرار او در عالم هستی پیوند می خورد و بدون راه بردن به این ساحت ها پیشرفت حقیقی "فیزیک ـ فضا" ناممکن می شود. جریان مشابهی در همه علوم و هنرها و انواع شناخت بشری به وجود آمده است: یا ادامه بحران ها و بن بست ها و حداکثر دل خوش کردن به دستاوردی جزیی و یا پیوند همه این عرصه ها با انواع شهود و مکاشفه و تفاسیر نوین از خدا و هستی! هستی شناسی وحدت وجودی امکانی انقلابی و متحول کننده حیات انسانی است. از این منظر، می توان تغییراتی وسیع در همه حوزه های ایستا ایجاد کرد. تنها خداست که قادر است انسان را از ورطه ی هولناک بی معنایی و بی مقصدی کنونی وارهاند و راه تعالی و سعادت حقیقی را به او نشان دهد. تنها عشق بی نهایت «او» به ما و عشق جزیی ما به او نجات دهنده ماست...

23/2/88

 منبع: سايت جنبش ضد جهاني سازي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

The Second Waltz | Music Upload