تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

 اصغر فرهادی، کارگردان دو مجموعه ی تلویزیونی برجسته ی اجتماعی، یعنی " در شهر " و " داستان یک شهر " است. نخستین فیلمش " رقص در غبار " نشان از ظهور کارگردانی خوش آتیه می داد. با فیلم دومش، " شهر زیبا "، توجه منتقدان را به خود جلب کرد، اما متاسفانه این فیلم هم مانند اولی در اکران عمومی شکست خورد. اما " چهارشنبه سوری "، سومین فیلمش، بود که توامان هم نظر منتقدان، هم جشنواره ی فجر و جشن خانه ی سینما را جلب کرد و هم در گیشه فروش خوبی داشت و باعث شد فرهادی سرانجام به جایی که باید برسد.

" چهارشنبه سوری "، از جهت فیلمنامه، بازیگری، فیلمبرداری، چهره پردازی، طراحی صحنه و لباس، جزئیات پردازی کارگردانی و... عالی می نمود و این باعث شد عده ی بسیاری از اهالی سینما برای آینده ی فرهادی اظهار نگرانی کنند و بگویند که بعد از این فیلم بعید است او دوباره بتواند به چنین اوجی دست پیدا کند، اما...

اما " دربارۀ الی... " قلب ها را شکست، (خبرگزاری فرانسه) فیلمی که آغاز موج نوی سینمای ایران نامیده شد، (رئیس هیئت داوران جشنواره ی برلین) فیلمی که بهترین اثر سینمایی سال 2009 جهان خوانده شد: یک شاهکار، (دیوید بوردول در وبلاگ شخصی اش) فیلمی که لایق جایزه ی خرس طلایی برلین بود. (هفته نامه ی اشپیگل آلمان) و...

بدون شک " دربارۀ الی... " یکی از تلخ ترین فیلم های سال های اخیر است. اولین توصیفی که بعد از دیدن فیلم به ذهنم رسید همان " تلخی بی پایان " بود.

در ایران هم با وجود مخالفت دولت و پادرمیانی شخص رئیس جمهور سرانجام فیلم در جشنواره ی فجر اکران شد و با استقبال غیر منتظره ی منتقدان رو به رو شد، اما در اختتامیه به دلایل مشخص با وجود نامزدی در 10 رشته توانست تنها 3 سیمرغ بهترین کارگردانی، بهترین صدا و بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را دریافت کند. " دربارۀ الی... " فیلم برگزیده ی اکثر قریب به اتفاق نظرسنجی های سایت ها و مطبوعات بود. نویسندگان و منتقدان ماهنامه ی سینمایی فیلم نیز آن را به عنوان برترین فیلم سال با اختلاف فاحشی نسبت به سایر فیلم ها برگزیدند. (و این ها همه در سالی اتفاق افتادند که فیلم خوب زیاد بود) عده ای از آن به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران و محافظه کارترها یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران یاد کردند و اصغر فرهادی این بار با گذر از مرزهای ملی، در جشنواره ی برلین، خرس نقره ای بهترین کارگردانی و در جشنواره ی ترایبیکای آمریکا، بهترین فیلم سال را از آن خود کرد. یک کمپانی آمریکایی از عوامل فیلم خواسته متن فیلمنامه را به انگلیسی ترجمه کنند و برای آن ها بفرستند، چرا که می خواهند فیلم را بازسازی کنند و این ها البته تازه آغاز ماجراست...

پس از کش و قوس های فراوان و کارشکنی های دولت و طیف تهیه کنندگان همسویشان و البته به نفع " اخراجی ها 2 "، فیلم متاسفانه اکران طلایی نوروز را از دست داد و در بدترین شرایط، یعنی خردادماه اکران شد که در حالت عادی نیز به دلیل امتحانات مدارس و دانشگاه ها زمان خوبی برای نمایش فیلم ها به شمار نمی رود، چه برسد به حالا که انتخابات و ناآرامی های اخیر نیز مزید بر علت شده اند.

از همان ابتدا ما با دروغ گفتن و یا راست نگفتن شخصیت ها مواجهیم: سپیده به جمع نگفته که آن ویلا را فقط می توانند یک شب اجاره کنند، و به زن محلی می گوید ما یک تازه عروس و داماد داریم تا جایی برایشان دست و پا کند، الی به مادرش می گوید با اتوبوس و همراه معلم های مهد آمده اند شمال و از او می خواهد به کسی چیزی نگوید. احمد و منوچهر به دروغ به جمع می گوید که مادر الی گوشی را برنداشته و بعدتر به علیرضا می گوید الی تصادف کرده و جمع که از ابتدا چندین بار از رای گیری برای تصمیم گیری استفاده کرده (حتی برای این که شنبه بروند خواستگاری الی برای احمد یا نه!) با رای قاطع اکثریت تصمیم می گیرند به علیرضا بگویند که الی خودش خواسته بیاید و با احمد آشنا شود، با وجود آن که نامزد داشته و آن ها نمی دانسته اند و در این جا تنها سپیده است که مخالفت می کند و از آن ها می خواهد آبروی الی را نبرند، می گوید اصرارهای او باعث آمدن الی شده، الی به شرطی آمده بوده که کسی از این ماجرا چیزی نداند، نتوانسته تو روی سپیده بایستد، اما این ها کارکردی پیدا نمی کنند و سپیده نیز مجبور به تبعیت از جمع در حرکتی که به نابودی اخلاقی تعبیر می شود الی را خائن معرفی می کند.

" دربارۀ الی... "را شاید بتوان برخلاف رویه ی موجود اصول سه پرده ای، فیلمی دوپرده ای البته با نقاط عطف متعدد معرفی کرد که همان نقطه ی میانی دو پرده هم از برترین هاست. این که فیلمنامه نویس گره افکنی اولیه ی آغاز ماجرا را برخلاف الگوی سید فیلدی (که باید در حدود حداکثر دقیقه ی ۱۵ تا ۲۰ یک فیلم ۱۲۰ دقیقه ای انجام شود) تا حدود دقیقه ی ۴۰ به تاخیر می اندازد شجاعتی می خواهد که کمتر کسی دارای آن است، این که مقدمه چینی داستان ۴۰ دقیقه ادامه پیدا کند کاملا برخلاف الگوی کلاسیک فیلمنامه نویسی است که می گوید مقدمه چینی در ۱۰ دقیقه ی اول باید به طرح داستان برسد. پرده ی اول به شادی ها، خوشی ها و مسخره بازی های جمع می پردازد، اما پس از نقطه میانی است که شخصیت ها نیمه ی تاریک خود را به ما نشان می دهند، با هم دعوا می کنند، گرمی و دوستی اولیه شان از بین می رود، و همدیگر را به دلایلی کوچک و بعضا بی معنا مقصر در ناپدید شدن الی می دانند. سکانس غرق شدن آرش، فرزند کوچک شهره و پیمان در این نقطه ی مرکزی فیلم پس از آن بادبادک بازی مرموز الی و صدای بلند توپ والیبالی که نازی را نیز همچون ما به وحشت می اندازد، به راستی هولناک است. نفس ما هم در سینه حبس می شود و مانند مردهایی که به آب می زنند می خواهیم کاری برای نجات آرش انجام دهیم. و تنها پس از پایان این ماجراست که ناگهان متوجه غیبت الی می شویم و حدس می زنیم که او برای نجات آرش خود را به آب زده و خود قربانی شده. که البته این فرض تا پایان فیلم چندین بار جابه جا می شود و الی را از یک دختر معصوم خجالتی فداکار به دختری فریبکار و خائن و دروغ گو تبدیل می کند، حال آن که به قول فرهادی، متهم حاضر نیست که از خود دفاع کند و این جمع دانشجویان سابق دانشکده ی حقوق (که واقعا هم دمشان با این قضاوت فاجعه بار گرم!) به راحتی الی را نابود و در مورد او تصمیم گیری می کنند.

اما به قول هوشنگ گلمکانی فیلم می توانست عنوان دیگری هم داشته باشد: دربارۀ سپیده. چرا که این سپیده است که الی را دعوت کرده، باعث جا پیدا نکردن اولیه ی جمع شده، از رفتن الی جلوگیری کرده، ساک او را قایم کرده، آنچه را دربارۀ الی و نامزد داشتنش می دانسته به هیچ کس نگفته، از همه بیشتر از مرگ احتمالی الی آسیب دیده و در نهایت نیز در مقابل بردن آبروی او در مقابل نامزد، خانواده و دوستانش ایستاده، اما به خواست جمع کوتاه آمده و حقیقت را قربانی کرده. و اوست که در پایان درخشان فیلم، تنها، پشت به ما، با باری از عذاب و اندوه، پشت میز آشپزخانه نشسته، در حالی که دیگران بیرون سعی می کنند ماشین را از گل در بیاورند. و مسلما اگر گلشیفته فراهانی این چنین هنرمندانه این نقش را بازی نمی کرد، سپیده، سرفه هایش، بغضش و... این طور در ذهن ما ماندگار نمی شد، تا جایی که حتی بازی ترانه علیدوستی در نقش الی، نیز در سایه ی بازی او قرار گرفته که خب البته جای کار کمتری هم داشته.

شهاب حسینی بی شک، بهترین بازی تمام عمرش را به عرضه می گذارد، برای آن که تاثیر کارگردان را در بازی او ببینید، کافی است بازیش را در این جا با " سوپر استار " مقایسه کنید. کلیشه است اگر بگویم این جا همه زندگی می کنند؟

پیمان معادی که برای اولین بار است روی پرده می رود چه طور این قدر عالی بازی کرده؟ مریلا زارعی چه طور این قدر راحت به ما می باوراند که مادر دو بچه است و این که بیش از همه نگران بچه اش است و دچار این شک که دیگران فرزندش را مقصر این ماجرا می دانند. و البته آن صحنه ی دعوای زن و شوهری بین پیمان و شهره در آشپزخانه نیز در میان آن قیل و قال به یاد ماندنی است.

احمد مهران فر و رعنا آزادی ور هم با وجود این که کمتر از همه امکان بروز دارند، به خوبی از پس اجرای نقش خود بر می آیند.

و صابر ابر هم که در پایان نامش می آید، به قولی گویا قرار نبوده از ابتدا علیرضایی در فیلم باشد و دست سرنوشت او را به فیلم تحمیل کرده. اگر از اول به همان ویلای اصلی رفته بودند، اگر ویلایی کنار آب نگرفته بودند، اگر سپیده می گذاشت الی همان روز صبح برود، اگر مادرش با سپیده برای خرید نرفته بودند، اگر نازی آرش را کنار آب رها نکرده بود، اگر آرش جلوتر نمی رفت، اگر الی غرق نشده بود، دیگر علیرضایی در فیلم نبود. از ویژگی های فکری اصغر فرهادی اعتقاد به سرنوشت و جبرگرایی است، که در فیلم نیز در سیر ماجراها و تا حدودی در شخصیت نازی (با آن خوابش در مورد افتادن دندان که به مرگ و فاجعه تعبیر می شود) تجلی یافته.

لحظات ناب زیادند، و از بهترین ها، سکانس پانتومیم (به قول آرش پِنتامین) است که به رابطه ی احتمالا سرد الی و مادرش، مرگ قریب الوقوع، و... اشاره می شود. آنجا که علیرضا می گوید: " نترسین، من حالم از این بدتر نمی شه. "، آن جا که الی با حیا در ماشین سرانجام از احمد سوالی در مورد علت جدایی اش می پرسد. شرم احمد در مواجهه هایش با الی، وقتی امیر دستش را روی چشمان پیمان می گذارد که آرش را نبیند، آن جا که امیر پس از کتک زدن همسرش می گوید: " یک کاری کرد روش دست بلند کنم "، آن جا که در پایان سپیده ی در هم شکسته از علیرضا می خواهد بنشیند و...

فیلم عین زندگی است: وقتی الی دارد خرده شیشه ها را می آورد داخل آشپزخانه، نازی که در حال بیرون رفتن است به او می خورد، این که به هنگام باز کردن در، قفل زنگ زده، این که پسر محلی که در را باز می کند، شیشه می شکند، این که الی دارد به دست هایش کرم می مالد، این که بچه نمی خواهد کسی او را بدون لباس ببیند، این که آرش به هنگام پرس و جوی پدرش از ماجرا، بی تفاوت خود را قوس می دهد، این که پیمان برای آوردن او از کنار دریا به فحش و زور متوسل می شود، این که شخصیت ها به دستشویی می روند، این که وسط حرفشان سرفه شان می گیرد، این که نمی توانند جلوی خنده شان را بگیرند، همه و همه زنده بودنشان را به ما می باوراند.

نورپردازی و فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس و... همه در دو بخش فیلم کاملا در خدمت مضمون اثرند، در نیمه ی اول رنگ ها شاد، زنده، آسمان افتابی، دریا دوست داشتنی تر (البته هم چنان تهدیدگر)، فیلمبرداری ها عموما کادربندی شده و ثابت، معمولا روی پایه اند، در حالی که در نیمه ی تلخ دوم، لباس ها تیره تر، آسمان ابری، دریا خشن و فیلمبرداری روی دست و با کادرهای متحرک است و این ها همه از همان نقطه ی عطف آغاز می شوند. اما من احساس می کنم نیمه ی دوم فیلم می توانست در تدوین اندکی کوتاه تر از این شود. (در حالی که جواد طوسی برای مثال می گوید نیمه ی اول فیلم باید کوتاه تر شود!)

به راستی اگر فیلم در جایی غیر از آن ویلای تاریک دودزده، با آن در و پنجره ی ناامنش در شمال کشور رخ می داد، اگر بازیگرانی به جز این ها نقش ها را بازی می کردند، " دربارۀ الی... "، " دربارۀ الی... " می شد؟

عدم استفاده از موسیقی نیز اگرچه کار کارگردان را در حس سازی مشکل تر می کند، اما از اصول ساختن فیلم های رئالیستی است، چرا که در واقعیت ما موسیقی نمی شنویم، مگر آن که در خود صحنه موجود باشد، مثل صدای ضبط ماشین احمد و یا...

" دربارۀ الی... " مسلما فیلمی جهانی است و گواه این مدعا نیز موفقیت همه جانبه ی بین المللی اش است، اما حقیقتا هدف اولش این است که تصویر لرزان  ایرانیان طبقه ی متوسط را برای تماشاگران ایرانی به تصویر بکشد.

عنوان فیلم در ابتدا " مجهول الهویه " بود که بعدتر به تشخیص خود فرهادی به " دربارۀ الی... " تغییر پیدا کرد. شاید این عنوان از آن دیالوگ سپیده می آید که: " حالا چی فکر می کنه دربارۀ الی...؟! " و این سوالی است که هر کسی از خود خواهد پرسید و درباره ی همه ی شخصیت های دیگر و نه فقط الی: آیا نازی و منوچهر را بی تفاوت و بی رحم می دانیم یا منطقی و خونسرد؟ علیرضا (نامزد الی) را همان طور می دانیم که سپیده وصف کرد، آیا او واقعا الی را اذیت می کرد، یا آن ها همدیگر را دوست داشته اند؟ آیا به سپیده حق می دهیم که در برابر خواست اکثریت کوتاه می آید و به علیرضا دروغ می گوید و باعث نابودی شخصیت الی می شود و یا به جمع حق می دهیم که محق جلوه دادن خود را از آبروی مرده برتر می داند؟ آیا مثل پیمان فکر می کنیم الی با آمدن به این مسافرت واقعا آدم ... بوده و یا مثل سپیده الی را محذور؟ اصلا بر فرض الی به خواست خود آمده، او را محق می دانیم یا خائن؟ امیر را در برخوردهایش با سپیده که حتی تا کتک زدن او نیز پیش می رود، محق می دانیم یا زورگو؟ آیا بین احمد و سپیده رابطه ای وجود دارد یا حداقل وجود داشته؟ چرا سپیده این قدر اصرار به وصلت احمد و الی دارد؟ سپیده را بازیگوش و بی فکر می دانیم با باتدبیر؟ آیا الی واقعا برای نجات آرش خود را به آب زده؟ حتی این که آیا واقعا در انتها علیرضا با الی رو به رو  می شود یا کس دیگری؟ آیا سپیده هنوز هم به ما دروغ نمی گوید؟ و ما در نهایت همه ی تقصیرها را گردن چه کس یا کسانی می اندازیم؟ و همین طور الئ آخر...

این سوالات پاسخ قطعی ندارند، اما ما به عنوان کسانی که درگیر فیلم شده اند، خواسته یا ناخواسته جهت گیری هایی نسبت به این کنش ها و واکنش ها داریم که به قول امیر پوریا می تواند تستی شخصیت شناسی برای روان شناسان هم باشد!

این که ما حتی نام کامل الی را نمی دانیم نیز حربه ی جذاب دیگری است که پس از ماجرای ناپدید شدنش در دوری ما از او کمک می کند. به راستی نام حقیقی او چیست؟!

من برداشت خودم رو دارم، هر کس دیگه ای هم همین طور، اما با پایان این تلخی، (و یا شاید ادامه ی این تلخی بی پایان) حالا شما چی فکر می کنید دربارۀ الی...؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اکبر گنجی می گفت دموکراسی روشی است معین برای رسیدن به نتایج نامعین. (یه چیزی تو همین مایه ها بود، حوصله ندارم برم نگاه کنم اصلشو!) این که دموکراسی مسلما ما رو به کمال نمی رسونه، ولی در حال حاضر بهترین راهه.

مردمی که هشت سال رای چشمگیری به خاتمی می دهند و 8 سال به احمدی نژاد، صلاحیت تصمیم گیری دارند؟ مردمی که در سال 2001 بوش را بدل به محبوب ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکا می کنند و در سال 2008 منفورترین، صلاحیت رای دادن دارند؟

این چیزی که ما می بینیم نتیجه ی همین به اصطلاح دموکراسیه. شاید بشه گفت همه باید حق داشته باشند در تعیین سرنوشت خودشون شریک باشن، اما کی گفته که باید رای همه با هم برابر باشه؟! مگه همه نمی گن عدالت به معنای برابری حق نیست، بلکه به معنای اینه که به هر کس در حد خودش بدهیم؟ پس چرا رای یک فارغ التحصیل علوم سیاسی برفرض باید با یک پیرزن بی سواد روستایی برابر باشه؟ (امیدوارم متوجه منظورم بشین، منظور من توهین به کسی نیست، من نمی گم شهری ها از روستایی ها برترن، یا این که برفرض یه استاد دانشگاه بیشتر از یه آدم بی سواد می فهمه، فقط مثال زدم!)

البته متاسفانه من اولین نفری نیستم که این ایده رو مطرح می کنم! بلکه مدت ها قبل جان استوارت میل، فیلسوف برجسته ی لیبرال انگلیسی در قرن 18 (فکر کنم البته!) این مساله رو مطرح کرده بود که اگرچه همه، مرد و زن و پیر و جوون، باید حق رای داشته باشن، اما این حق رای نباید برابر باشه، بلکه نخبگان سیاسی و اجتماعی باید وزن رای بیشتری نسبت به عوام داشته باشند.

 اما خب حالا نخبه ی سیاسی کیه؟ و چه طور می شه اینا رو تعیین کرد؟ از کجا معلوم که نخبگان تنها در جهت رفع نیازهای خود اقدام کنند و توجهی به نیازهای مردم کوچه و بازار نداشته باشند؟ از کجا معلوم این نخبگان دچار حزب بازی و یار کشی نشن و بقیه ی صداها رو به کلی حذف نکنن؟ کاری که در آمریکا توسط دو حزب اصلی صورت گرفته؟

چاره چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

بالاخره بعد از مدت ها انتظار و چندین بار وعده های بی ثمر و توقیف فیلم در اکران نوروز، سرانجام فیلم " درباره الی... " آخرین اثر برجسته ی اصغر فرهادی به روی پرده رفت.

اصغر فرهادی تا کنون سه فیلم " رقص در غبار "، " شهر زیبا " و " چهارشنبه سوری " را ساخته و به جز آن ها فیلمنامه ی " دایره زنگی" و فیلمنامه ی " ارتفاع پست " را مشترکا با ابراهیم حاتمی کیا و فیلمنامه ی " کنعان " را مشترکا با مانی حقیقی نوشته است. فرهادی قبل از فعالیت های سینمای اش دو مجموعه ی ارزشمند " در شهر " و " داستان یک شهر " را برای تلویزیون کارگردانی کرده است.

در فیلم " درباره الی... "، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، مریلا زارعی، مانی حقیقی، پیمان معادی، رعنا آزادی ور، احمد مهران فر و صابر ابر نقش آفرینی می کنند.

" درباره الی... " را نه تنها بهترین فیلم سال ۸۷ که از بهترین های سال ۲۰۰۹ خوانده اند. دیوید بوردول از بزرگ ترین منتقدان سینمای جهان، این فیلم را برترین اثر سال ۲۰۰۹ جهان تا به حال توصیف کرده و خبر گزاری فرانسه از آن با عنوان فیلمی بادکرده که در برلین قلب ها را شکست. رئیس جشنواره ی برلین که امسال خرس نقره ای بهترین کارگردانی اش را به اصغر فرهادی برای این فیلم داد، " درباره الی... " را آغازگر موج نوی سینمای ایران دانسته.

گفته می شود این فیلم از نظر کارگردانی، فیلمنامه، بازیگری، فیلمبرداری، صدا و.... چندین قدم از استانداردهای فعلی جلوتر است.

" درباره الی... " که از آن به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران نیز یادشده است، بالاخره از امروز، شنبه، ۱۶ خرداد به نمایش عمومی درآمد.

آنونس فیلم را می توانید در این لینک ببینید و یا با کیفیت بالا و یا پایین داونلود کنید.

موسیقی تیتراژ پایانی فیلم کاملا بر حسب اتفاق مورد توجه اصغر فرهادی قرار گرفت و پس از جستجو مشخص شد که نام آن "song for eli" ساخته ی آندره باور، آهنگساز آلمانی است! این قطعه ی زیبا را نیز می توانید از این لینک داونلود کنید.

2 پوستر رسمی فیلم را نیز می توانید از این لینک و این لینک دریافت کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

می گن چرا بدبینی؟ چیزای خوبو نمی بینی؟ همیشه نیمه ی خالی لیوانو می بینی؟ کی گفته دنیا داره بدتر می شه؟ این همه چیزای خوب تو دنیا هست، نمی بینی؟

ولی اشتباه می کنن، دنیا روز به روز کثیف تر می شه، آدما روز به روز از انسانیت دورتر می شن، احساسات روز به روز بیشتر از بین می رن، خشونت و شهوت هر روز بیشتر و بیشتر دنیا رو فرامی گیرن، آدما همدیگه رو به راحتی می کشن، شکنجه می کنن، و البته در این میان زن و بچه و پیر و جوون هیچ فرقی ندارن. معنویت تو دنیای مدرن یه حرف توخالی و بی معنیه، همه ی آدما بی تفاوت شدن، براشون مهم نیست که یک دختر بی گناه هم وطنشون محکوم به اعدام شده، که یکی دیگه رو بی گناه هفته ی پیش اعدام کردن، که عده ای به جرم ابراز عقیده در زندانند، که...

آدمای تنگ نظری که خودشونو خوش بین می دونن و برای دلیلش می گن برای آیندشون برنامه دارن و می خوان فلان کاره بشن، حتی همین قدر نمی فهمن اونا چه اهمیتی تو این جهان بی همتا دارن؟

همه ی آدما به دنیا می یان، درس می خونن، اگه IQ شون بالای 21 باشه معمولا می رن دانشگاه، کار پیدا می کنن، ازدواج می کنن، بچه پس میندازن و می میرن، خیلی عالیه نه؟ از این بهتر نمی شه! چه اهداف بزرگی! چه انسان های بزرگی! چه آینده ی درخشانی!

برفرض محال که اصلا آدم مهمی می شدن، رئیس جمهور آمریکا خوبه؟ شاید هیتلر بهتر باشه، خب که چی؟! نه واقعا کسی می تونه بگه خب که چی؟!

فکر می کنید کی هستید؟ چه قدر ارزش دارید؟ واقعا برای این ها آفریده شدین؟ همین که فقط این چرخه ی معیوبو تکرار کنین و بعد هم بگین خب زندگی همینه دیگه؟! یعنی واقعا هیچ هدف والا و ارزشمندی نیست؟

من بدبین نیستم، واقع بینم، ولی مگه واقعا روزنه ی امیدی هست؟

نکته: تیتر مطلبو از مصاحبه ی ماهنامه ی فیلم با حمید نعمت الله، کارگردان فیلم بی نظیر " بوتیک " برداشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

اتفاقی افتاد که باعث شد یاد این سکانس فیلم چهارشنبه سوری، اثر برجسته ی اصغر فرهادی بیفتم:

وقتی سرانجام پس از تموم شدن شک و تردیدهای هیستریکِ مژده(هدیه تهرانی) نسبت به همسرش، مرتضی(حمید فرخ نژاد)، می فهمیم که مرتضی واقعا با زن همسایه، سیمین(پانته آ بهرام) رابطه داره، در سکانسی اون دو رو با هم تو ماشین مرتضی می بینیم که سیمین بهش می گه حالا که مژده شکش برطرف شده، دیگه باید این رابطه رو تموم کنن و... و هر چی مرتضی اصرار می کنه و می گه که حتی نمی تونه یک دقیقه بدون سیمین ادامه بده، اون قبول نمی کنه و حتی حاضر نمی شه مرتضی برسونش، می گه قرار داره و زود باید بره که مرتضی با لحن تندی می پرسه: " با کی قرار داری؟" !! که با نگاه تند سیمین مواجه می شه.

سیمین از ماشین پیاده می شه و می ره و دوربین از پشت تعقیبش می کنه، جلوتر دو موتوری ترقه ای پرصدا زیر پای اون منفجر می کنند، سیمین که وحشت کرده هراسان به سمت کوچه ای که ماشین مرتضی آنجاست، برمی گردد، اما کوچه خالی است. فقط پیرزنی با عصا دیده می شود. مرتضی رفته...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

هر کسو ناکسی رو که می بینی در تلاشه خودشو از این خراب شده خلاص کنه و بره به سمت آزادی، خوشبختی و ثروت.

تو کلاس فرانسه یکی از دخترا که با دوستش هر دو دانشجوی لیسانس مترجمی زبان انگلیسی ان (پیام نور یا غیر انتفاعی البته) داشتن با یه خانوم در مورد دخترش که بلژیک درس می خونه، حرف می زدن و راجع به این که چه جوری می تونن برن کانادا و اقامت گرفتن الآن چه طوره و فلان و بهمان.

یکی از دخترا می گفت این جا هیچ چیز به درد نمی خوره، حتی حاضر نیست به عنوان استاد دانشگاه هم برای یه لحظه این جا بمونه. (همون جریان معروفه که این موجودات ابله حاضرن مثلا تو کانادا تو رستوران ظرف بشورن ولی تو ایران حتی استاد دانشگاه هم نباشن!)

نمونه ها زیادن، البته مسلما بیشتر بین جوونا. همه می گن ما این جا آینده نداریم، زندگی نمی کنیم، باید بریم. آخه این قدر لوس بازی دیگه واقعا مسخرست. فکر کردین کی هستین؟ جزو نوابغ تشریف داشتین و علامه ی دهر هستین که به زور پول و معلم خصوصی و ... تازه پیام نور قبول شدین و حالا دارین اینجا تلف می شین؟! این قدر غر زدن به دولت و مردم و هزار کوفت و زهر مار دیگه خب که چی؟!

وقتی همه با یه عالمه ادعا فرار می کنن(البته بیشتر مغزها مد نظره نه لوس ها!) و بعد چند سال پشیمون می شن در حالی که نه راه پس دارن نه پیش، کی باید این چیزا رو درست کنه؟

همه ی این حرفا که ما بدبختیم و این جا کار پیدا نمی شه و ... مزخرفه. اگر توی همون رشته ای که چندان پول ساز هم نیست، دختره مثل آدم درس بخونه و تو یه دانشگاه خوب مدرک بالا بگیره امکان نداره کار خوبی در سطح تدریس دانشگاهی پیدا نکنه، مشکل ما اینه که مردم با مدرک کاردانی گفتاردرمانی واحد کلتپه ی دانشگاه آزاد انتظار دارن همه بیان بهشون التماس کنن که بیان کار کنن و ماهی 1 میلیون هم حقوق بگیرن!

مشکل از دولت و مردم و بی کاری و ... نیست، مشکل از خودمونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

 I sent an e-mail to chocolate@yahoo.com, I thought it was your real address, but it failed!

I put it here(I had to ommit some parts! because I don't want to be recognised here): l

 

No problem if you feel more comfortable this way, not introducing yourself, it's Ok!

I haven't talked about ? explicitely in my blog, but you can still find how I think about them by
reading my posts.
 
However, you can send e-mails to me if you wish, and I'll certainly reply to them.
Thanks,
PS: I forgot to tell you that I have 3 other blogs, you can also check them:
?
?
?
You can send e-mails to me through this address: ؟@؟.؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

ژان ژاک روسوعده ی کثیری معتقدند این محیط و تربیت خانوادگی است که شخصیت فرد را می سازد، ذات انسان در این میان چندان تاثیرگذار نیست. همه می توانند فوتبالیست خوبی شوند، همه می توانند ریاضی ۲۰ بگیرند، همه می توانند انسان های درستکار و پاکدامنی باشند.

ژان پل سارتر، فیلسوف فرانسوی قرن بیست، می گوید اگر یک فرد افلیج از دو پا قهرمان مسابقه ی دو نشود خودش مقصر است. (البته در اینجا بیشتر به عنصر مختار بودن انسان اشاره می کند و این که ما همه محکوم به آزادی هستیم ولی خب...)

شاید مشهورترین نمونه اش هم که ژان ژاک روسو، فیلسوف فرانسوی قرن ۱۸، باشد که در یکی از معروف ترین کتاب های فلسفی تاریخ، امیل، داستان کودکی را بیان کی ند که اگر دور از اجتماعی فاسد تحت مراقبت های صحیح و آموزش های صحیح قرارگیرد، انسانی مومن، پایدار به ارزش ها و درستکار بارمی آید.

خب همه ی اینایی که گفتم به نظرم چرندن! ذات آدمه که مهمه نه. البته نمی گم محیط و تربیت خانوادگی بی اهمیتند ولی به اندازه ی سرشت و ذات انسان مهم نیستند. مثلا یه نفر نمی تونه به صرف داشتن معلم خصوصی خوب و امکانات کافی و مطالعه ی زیاد در امتحان ریاضی نمره ی خوب بگیره. چون همه ی این ها وقتی معنا پیدا میکنند که استعداد در ذات فرد موجود باشه. یه نفر نمی تونه با صرف ۶ ساعت تمرین در روز حتی بعد از ۶۰ سال سمفونی رو بسازه که موتزارت در ۲۰ سالگی ساخته اگر استعداد نداشته باشه. و عامل دیگه هم البته سرعته. کسی که استعداد چندانی در فیزیک نداره برای گرفتن نمره ی ۱۲ در امتحانش ۲۵ ساعت وقت صرف کند حال آن که یک فرد مستعد برای گرفتن نمره ی ۱۷ کافی است ۸ ساعت وقت صرف کند. اگر این طور نبود الآن تو دنیا از رومن پولانسکی، داریوش مهرجویی، پیتر ایلیچ چایکوفسکی، حافظ و.... هرکدوم حداقل ۲۰۰، ۳۰۰ تا داشتیم!

حتی علایق شخصی، جهان بینی، ارزش های فردی و... همه وابسته به ذات انسان هستند. این که عده ای نیاز دارند که در مرکز توجه باشند و عده ای برعکس، این که عده ای دوست دارند اطلاعات خودشون رو به رخ بکشند و بقیه نه، این که عده ای در مورد هر چیزی که می فهمند یا نمی فهمند اظهارنظر می کنند و عده ای نه، این که عده ای گفتن دروغ باعث وجدان دردشون می شه و عده ای نگفتنش (!)، درست یا غلط همه و همه به ذاتشون برمی گرده.

با این همه چه ذات فرد رو ارجح بدونیم چه تربیتشو یا محیطو، به این نتیجه می رسیم که مجازات کردن انسان ها از نظر جزایی خطاست، چرا که اگر کسی مرتکب قانون شکنی شده خب خودش که مقصر نبوده! درواقع ما داریم صورت مساله رو پاک می کنیم بدون این که حتی اصلا بخونیمش.

این مساله همه جا به وضوح دیده می شه البته ولی من مثالای واضح تر زدم که تابلو باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

yeah, I am, but it doesn't seem so, does it?! At this very moment I am not in love with anyone, the last person with whom I had fallen in love goes back to about more than 3 years  ago. You can see what I mean by that in my early posts which you can find in the archive, and I must admit that I'll be happy if you let me know who you are! that's all

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

    

می دونم که اینو قبلا هم 100 بار گفتم که همه عاشق نمی شن. ولی خب این غلط مصطلحیه که هر کس و ناکسی ادعای عشق و عاشقی می کنه و در موردش نظر می ده.

هر کس با جنس مخالفش در قالب دوست دختر/ دوست پسر رابطه داره فکر می کنه عاشقه! هر کس ازدواج کرده فکر می کنه عاشق شوهر/ زنشه! و البته این که بسیاری اصلا در تمام عمرشون عاشق نمی شن رو هم نباید فراموش کرد.

عشق از هر نوع دوست داشتن، هر نوع دل بستگی به پول، تجملات، علایق، منطق، عقل و.... بالاتر است. عشق در دنیا از همه چیز برتر است.

عاشق شدن از نظر فرد هیچ دلیل عقلانی و منطقی نداره و مثلا نمی شه گفت عاشق فلانی شدم چون مژه هاش ۲۶ میلیمتره.

و البته منظور من از عشق مشخصا عشق رومانتیک به جنس مخالف (یا گاها موافق!) است وگرنه این هم غلط مصطلح دیگری است که مثلا دوستی می گفت "عشق من نسبت به مادرم بیشتر از عشقم نسبت به معشوقه م (منظور دوست دخترش) بود!"

اولا که عشق حدومرزی ندارد پس این مسخره است که بگیم من مامانمو 10 تا دوست دارم ولی زیدمو 5 تا!

 و ثانیا هم این که هر انسانی در آن واحد فقط می تونه عاشق یک نفر باشه نه 2 نفر یا بیشتر. (چون لابد دوست محترممون به فک و فامیل هم عشق می ورزند دیگه!)

در پاسخ به سوال " عشق رو ترجیح می دید یا خانواده؟ " در کلاس بحث آزاد انگلیسی از جمع 14 نفر تنها 3 نفر عشق رو ارجح دونستند و در کلاس فرانسه 2 نفر که خب البته یک نفر چون اصلا نمی دونست راجع به چی حرف می زنیم همین طوری گفت: l'amour! و یکی هم گفت که تا حالا به این موضوع فکر نکرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط real lover  |